تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه ۲۳ فروردین۱۳۹۲ | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 
  

 

    **آغاز بهار

1394

مبارک باد**      

 

 

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



دسکتاپ
تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ | 16:37 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1105 - دوشنبه 11 اسفند 1393}

 

از وقتی تکنولوژی پا به زندگی آدم ها گذاشت یک سری لذت ها را از دست دادیم. مثل لذتی که در هم صحبتی با آدم های اطراف بود. لذت نوشتن روی کاغذ و خط خطی کردن آن بعد از یک چرند نویسی حسابی! لذت یک قرار دوستانه به صرف کمی گپ و گفتگو. و از همه مهم تر لذت فراموشی را.

تمام روزمره زندگی ام را روی یک دسکتاپ ریخته ام و زل زده ام به آن. بلکه از لا به لای این شلوغی و آشفته بازار، دستی بیرون بیاید و من را به آرامش و کمی دوری از هیاهوی دنیای غر واقعی تشویق کند.

دسکتاپ را مرتب می کنم. چشمم به تصویر زمینه می افتد. تازه یادم می آید دلیل چیدمان در هم و بر هم فایل های جور واجور چه بوده. یک نوع مخفی کاری و گول زدن خودم. شاید گم کردن تصاویری که دوستشان داریم برای مدتی زیر انبوهی از چرندیات کار درستی باشد. اما در واقع هیچ کمکی به فراموشی نمی کند.

موسیقی مورد علاقه ام، فیلمی که هنوز فرصت تماشایش را پیدا نکرده ام. یک سری کلماتی که از مغزم مشت مشت بیرون کشیده ام و نوشته ام. و تصویری مبهم که از لا به لای تمام این فایل ها خود نمایی می کند. این ها موجودی دسکتاپ آدمی است که به فراموشی خاطراتش علاقه دارد اما تکنولوژی نمی گذارد.

 

متن خوانی خانم مرضیه صدرایی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

کم آوردم
تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ | 16:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1105 - دوشنبه 11 اسفند 1393}

 

گرسنه بودم و از عشق سیرتر شده ام

من از تو گفتم، بی نظیرتر شده ام

اگر چه جنگ میان من و تو کشته نداد

ولی چه سود که هر شب اسیرتر شده ام

دراز دستی کن سیبِ سرخ تازه بچین

که زیر بار غمت سر به زیرتر شده ام

دعای مادرت انگار مستجاب شده

که از گدای محل،گوشه گیرتر شده ام

رگم برای تو، خون مرا به شیشه بکن

که از تمام امیران، کبیرتر شده ام

رسیده ایم به هم بعد سال ها تأخیر

تو بچه تر شده ای حیف، پیرتر شده ام

نمانده صبر و قراری برو کم آوردم

من از قرار تو عمری ست دیرتر شده ام

 

«امید صباغ نو»

 

شعر خوانی آقای امید صباغ نو (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

شهر باران
تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ | 16:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1105 - دوشنبه 11 اسفند 1393}

 

باز دستی در وجودم زنگ زد               یک نفر آمد دلم را رنگ زد

یک نفر از نوت پر آوازه تر                    یک نفر از اطلسی ها تازه تر

ماند اما بر سر من چتر او                  در تن من قطره ای از عطر او

رفت و با شمشیر خود نازم نکرد         رفت و از زنجیر خود بازم نکرد

مکث کن در موج تو در توی من          خش خشی می آید از آن سوی من

گوش کن طفلی به سوی ماه رفت      یک نفر انگار در من راه رفت

نقره پاش دشت خوابستان منم          آبــشار آفـتـابســتان منم

من پر از اسلیمی و معماری ام           من پر از تذهیب و خاتم کاری ام

من پرم از لعل و یاقوت و عقیق            من پرم از زیور آلات عتیق

شهر ما دروازه کاشانه هاست            شهر ما در دست صاحبخانه هاست

ای خدای مهربان و پاکِ ما                  دفن کن شمشیر را در خاکِ ما

شهر باران را به رومان باز کن              خاک مان را معدن آواز کن

 

برگرفته از مجموعه شعر «کشف های مکاشفه» اثر احمد عزیزی.

 

شعر خوانی آقای علیرضا معینی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, علیرضا معینی, رادیو هفت

برف
تاريخ : یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ | 16:31 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1104 - یکشنبه 10 اسفند 1393}

 

تپه ها پوشیده از برف

درختان پوشیده از برف

راه های پوشیده از برف

آنکه که بر برف قدم نهد رد پایی به جا می گذارد

که آدمی را به تعقیب خویش ترغیب می کند

تپه ها پوشیده از برف

درختان پوشیده از برف

راه های پوشیده از برف

و همیشه در جایی نشانی از زندگی هست

و در برف، رد پا، نشان حیات است

 

شعر خوانی خانم الیزابت امینی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, الیزابت امینی, رادیو هفت

روز های برفی
تاريخ : یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ | 16:26 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1104 - یکشنبه 10 اسفند 1393}

 

برف که می بارد ... حتی وقتی که مثل غبار است ... حتی وقتی که هنوز به زمین نرسیده آب می شود ... یا وقتی که همه جا را پر می کند ... آنقدر که از پشت آن نمی توان تو را دید ... برف که می بارد ... دلم برایت تنگ می شود. وقت هایی که برف، سرخوش و بازیگوش، روی شیشه سُر می خورد و شبیه پرده ای حریر پنجره را می پوشاند من به یاد تو ام. زیر برف از همیشه دیدنی تر می شوی. مخصوصاً وقتی که سرت را به سمت آسمان بلند می کنی و نگاهت را به این سو و آن سو می چرخانی و برف روی شانه ات می نشیند. دست های کوچکت شبیه غنچه ناشکفته ی گل می شود وقتی از این سرما سرخ سرخ است. چقدر معصوم می شوی، فرشته ی کوچک من. می ترسم خیلی زود کودکی ات تمام شود و من دلتنگ این روز ها بمانم. به تو نگاه می کنم و سی سال در زمان به جلو حرکت می کنم. تو احتمالاً در مهم ترین روز زندگی ات با لباس سپید، شاد و محجوب، قدم بر می داری در خوش ترین زندگی من و پدرت. من از کجا بدانم؟ شاید در یک روز برفی نباشد اما احتمالاً به من چشمک می زنی و من خواهم دانست که تو خاطرات کودکی ات را به یاد داری. یاد همه سال هایی که من برف ها را روی سر تو می پاشیدم و تو همیشه عروس روز های برفی می شدی. و با هم آدم برفی درست می کردیم. چقدر برف شیرین است. مثل نقل های روز عروسی.

 

متن خوانی خانم فلورا سام (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

شاعری که اتاقی کنار باران داشت
تاريخ : شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ | 12:54 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1103 - شنبه 9 اسفند 1393}

 

و شاعری که اتاقی کنار باران داشت

شب گذشته در آینه باز مهمان داشت

که ای تو؟ پاسخ سردی که شاعری بی نام

کسی که در همه عمرش دلی هراسان داشت

کسی که گرچه به مرگ خودش می اندیشید

ولی هنوز غزل های تازه اش جان داشت

اتاق، بی هیجان در خودش قدم می زد

و گفتگوی میان دو مرد جریان داشت

تو موسفید تر از آن شده ای که برخیزی

چقدر می شود آیا به عشق ایمان داشت

بیا از آینه با هم به خانه برگردیم

که سرنوشت بدی، قیس در بیابان داشت

کمی نه دیرتر از این دیالوگ صامت

کسی نشست و یکی رفت و باز باران داشت

به شیشه می زد و تقویم روی میز

هنوز سه چهار صفحه به جا مانده از زمستان داشت

 

«محمدرضا حاج رستم بیگلو»

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

کسی چه می داند؟!
تاريخ : شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ | 12:52 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1103 - شنبه 9 اسفند 1393}

 

چه حس نزدیکی دارم به غربت جاده دوری که برف های قشنگش پا نخورده آب می شوند. گاهی با خودم فکر می کنم ابرک ها از آن بالا دلشان برای بعضی از نقطه های زمین می سوزد. شاید حتی با خودشان می گویند این همه بباریم که چه بشود؟! نه عکس دو نفره ای، نه دست هایی که با هم آدم برفی بسازند. نه حتی شعری که به عشق شنیده شدن سروده شود.

احساس می کنم کسی نیست که زیبایی های مرا کشف کند. مثلاً هنوز فقط خودم هستم که می دانم در زمستان قهوه را چقدر ماهرانه دم می کنم. من تمام فنجان های شش تایی را دوتا دوتا در دورترین نقطه از قفسه های آشپزخانه قایم کرده ام برای روز مبادا. یک لیوان بزرگ تک سایز بیشتر به تنهایی من می آید.

هنوز فقط خودم هستم که می دانم چقدر کسی که من برایش شال گردن می بافم خوش به حالش می شود. چون رج به رج آن را آنقدر عاشقانه گره می زنم که خودم را هم میان کلاف سر در گم احساسم گم می کنم. شاید بهار که بیاید از همین زمین های پوشیده از برفی که هرگز پا نمی خورند جوانه هایی سر در بیاورد که اولین گلش هدیه ی اولین ملاقات دو دلداده است؛ کسی چه می داند؟!

 

متن خوانی خانم نازنین فراهانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

به جای دیگران
تاريخ : شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ | 12:49 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1103 - شنبه 9 اسفند 1393}

 

اگر زندگی برایم وقت بگذارد به جای دیگران زندگی می کنم. گاهی همین که حواس پیر مرد واکسی پرت شد می روم توی جلد اخمو و بی حوصله اش. کفش های خودم را از خودم می گیرم و شروع می کنم روی یک ریتم موزون به واکس زدن تا بفهمم چرا یک کلمه هم جواب خوش و بش های آدم ها را نمی دهد. بعد از جایم بلند می شوم و به خودم بر می گردم. چند قدم جلو تر چرخِ لنگِ خرید خانم همسایه می شوم که زیر بار کرفس ها و سبزی های تازه دارد می شکند. هر وقت دلم بخواهد می شکنم. و چرخ می خورم و به دست بازیگوش ترین کودک محل می افتم. هر وقت هم که جرأتم تمام شد، مثل توپ های دولایه پلاستیکی از ترس شوت های شیشه شکن می روم و زیر پیکان قراضه ی پارک شده ته یک بن بست قایم می شوم. اگر زندگی برایم وقت بگذارد این لباس های اتو کشیده را روی آویز جا می گذارم و می روم توی جلد یک کتاب قدیمی. همان ها که توی حفاظی از روزنامه ها زندگی می کنند. و جز صاحبشان هیچ کس نامشان را نمی داند. برای زندگی در وقت اضافه برنامه ویژه ای دارم. قرار است آنقدر خوب به جای دیگران زندگی کنم که آدم ها خیال کنند خودم را از یاد برده ام.

 

متن خوانی آقای محمد رضا هدایتی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

میز چوبی
تاريخ : چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ | 18:42 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1101 - چهارشنبه 6 اسفند 1393}

 

هیچ میزی را نباید چوبی می ساختند. میز های چوبی دفتر خاطرات انسان های تنها می شوند و همیشه جایی می نشینند درست در تیررس نگاه سرزنش آمیز اطرافیان. مخصوصاً میز های چوبی بلوطی رنگ که توانایی خاصی در حفظ خاطرات دارند. همان ها که معمولاً کنار یک پنجره رو به خیابانی سوت و کور که کمی آن طرف ترش چند نارون پیر به چشم می خورد، انتظارت را می کشند و روی هر گوشه شان خطی از تاریخ های خاص را به یادگار نگه می دارند. میز ها باید از فلز، شیشه، پلاستیک یا هر چیز دیگری غیر از چوب ساخته می شدند. تا قطره های آخرین چایی که یک غروب سرد را برایت دلپذیر می کنند در جسمشان فرو نرود و نشود یادگاری برای همیشه ماندگار. من از تمام میز های چوبی دنیا می خواهم کمی فراموشکار شوند. آدم های تنها هیچ گناهی ندارند جز پناه آوردن به آنها. آن هم در لحظاتی سخت که محکوم به تحمل سکوت شده اند. چاره ی دیگری نیست. باید دست به قلم شد و نوشت. گاهی روی یک برگه ی کاغذ و گاهی روی یک میز چوبی بلوطی رنگ که در دنج ترین کنج ممکن، چشم به راهت نشسته.

 

متن خوانی آقای محمد مختاری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

آینه ها
تاريخ : چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ | 18:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1101 - چهارشنبه 6 اسفند 1393}

 

کدام آینه راستگو ترین آینه هاست؟ در مقابل آینه نشسته ام و از خودم یا شاید از آینه می پرسم. به صورتم نگاه می کنم. لبخند می زنم. اخم می کنم. او هم مثل من می شود. چقدر عجیب است که خودم را درست روبروی خودم ببینم. مثل این است که همزادم را از پس هزاران قصه، هزاران راه پر پیچ و خم پیدا کرده باشم. حرف می زنم. حرف هایم را تکرار می کند. صاف و روشن است. نه ذره ای از من کم می کند نه زیاد. خودم هستم. که بر روی صندلی چوبی درست در مقابلش نشسته ام. بعد با خودم فکر می کنم اگه قرار بود هر کسی را آینه ببینم، خودم را چطور آینه ای می دیدم؟! آینه با قاب بزرگ سنگی یا با شیشه غبار گرفته و پر از لکه هایی که از آینه بودنم می کاهند. کسی میل به دیدن خودش در چنین آینه ای ندارد. کافی است کسی مقابل من آینه ای بایستد. حالا که خوب نگاه می کنم می توانم آن غبار را روی چهره ام که در آینه نقش بسته ببینم. دست می برم غبار از آینه بگیرم. اما هرچه آینه شفاف تر می شود من در غباری غریب تر و عمیق تر فرو می روم.

 

متن خوانی خانم صبا کمالی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

مهمان سرزده
تاريخ : چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ | 18:38 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1101 - چهارشنبه 6 اسفند 1393}

 

همیشه ی خدا سر زده می آمدند. هیچ وقت نمی شد مثل بقیه باشند. دوست داشتند متفاوت رفتار کنند. این بود که آخر هفته ها هر لحظه باید منتظر بودی تا خانواده عمو درست سر شام یا ناهار با آن دهان های همیشه خندان شان زنگ در را فشار بدهند!

مادر رودربایستی عجیبی با پدر داشت. می خواهم بگویم من اگر جای مادر بودم همان بار که زن عمو شب امتحان پایان ترم اول، چهل دقیقه زود تر از عمو آمد و خنده خنده رفت توی آشپزخانه تا برای عمو که هوس دیزی کرده بود شام بپزد، حتماً بار و بندیلم را جمع می کردم و تشر می زدم که: «اینجا یا جای من است یا جای این ها!»

مادر اهل این حرف ها نبود. پشت بند کمی تعجب با چاشنی نگاه معنی دار به بابا، هم پای زن عمو، هرّ و هرّ می خندید و راه می افتاد تا جای نخود و لوبیا را برای پختن یک دیزی مشتی به مهمان ناخوانده نشان بدهد!

بچه تر که بودیم، پنجشنبه جمعه ها صدای زنگ در به اندازه صدای بوق قطاری که همین الان قرار است از روی تمام برنامه ریزی های آخر هفته مان رد شود ترسناک بود! پدر معتقد بود مهمان هر چه باشد عزیز است. و مادر فکر می کرد قدم مهمان را باید گذاشت سر چشم. ما اما فکر می کردیم کسی که چند سال متمادی هر آخر هفته پشت در خانه باشد دیگر مهمان نیست!

این بود که تمام هفته فکر دوز و کلک تازه ای بودیم که پنجشنبه جمعه ها را به ما برگرداند. از قطع کردن کنتور برق بگیر تا خالی کردن ظرف فلفل در دیزی و نمک ریختن در کفش! که این آخری ایده مادر بود که با زبان غیر مستقیمی که به آن تسلط داشت به ما فهمانده بود در زود رفتن مهمان ها مفید است که در این موردِ خاص، نبود!

آخرین پنجشنبه هرچه منتظر شدیم صدای زنگ بلبلی در نیامد که نیامد. داشتیم کم کم دلواپس می شدیم که دیدیم پدر با انبردست و سیم چین انگشتش را روی بینی اش عمود کرده که یعنی: «ساکت؛ انگار پشت در موندن!» بعد همین طور که برّ و برّ مادر را نگاه می کرد سرش را تکان داد و طوری که کلافه به نظر بیاید آرام گفت: «این زنگ در هم که دیگه درست بشو نیست!»

 

متن خوانی آقای کیوان محمود نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

دوست داشتن زمان نمی خواهد
تاريخ : چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ | 18:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1101 - چهارشنبه 6 اسفند 1393}

 

نزدیک یک سال گذشته ولی هنوز تنگ آب، ماهی مانده از عید را در آغوش گرفته و گربه خاکستری روی بام را چشم انتظار گذاشته. اما من و تو کجاییم؟ ما هم باید یاد می گرفتیم و می فهمیدیم که دوست داشتن زمان نمی شناسد. نه وابسته به بهار است و نه محدود به تابستان. نه فقط بارانِ پاییز می خواهد و نه سرمای استخوان سوز زمستان. مشکل از ما بود که همیشه سکوت کردیم و سلام هایمان آنقدر آهسته به زبان آمده اند که کسی نشنیدشان. باید می فهمیدیم آدم ها کاملاً شبیه به هم اند و هیچ کدام نمی دانند برای ماندن چیزی از جنس فداکاری لازم است که خیلی وقت است از حوالی این خانه رفته. دوست داشتن زمان نمی خواهد و من همیشه دوستت داشته ام. به قدر تمام سلام های آرامم. که هیچ وقت نشنیدی.

 

متن خوانی آقای احمد اطراقچی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, احمد اطراقچی, رادیو هفت

پرواز
تاريخ : سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ | 15:24 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1100 - سه شنبه 5 اسفند 1393}

 

برای انسان ها رویای پرواز از ساخت اولین هواپیما تعبیر نشد. انسان ها بارها و بارها پریده اند. بدون بال. بدون پرنده آهنی. من هم پریده ام. سال ها پیش. روز اعلام نتایج کنکور. روزی که قرار را بر تجربه زندگی جدید گذاشته بودم. همان موقع که فهمیدم چیزی در شب و روزم تغییر کرده. و انگار زمین گردشش را بر وفق مراد من میزان کرده. همان روزی که پستچی به یادم آورد که هنوز هم کسی جایی در این کره خاکی برایم می نویسد. پرواز کردم. به تعداد تمام لحظه هایی که چشم هایم را می بستم. و تصویری از تو خواب هایم را پر می کرد. به عدد تمام لحظه هایی که یک صدا در گوشم می پیچید و همراه نسیمی در یک غروب دلگیر گوشه گوشه خانه را زیر و رو می کرد. و در آخر جایش را به زنگ ساعتی می داد که قسم خورده بود رأس ساعتی خاص، خواب را از چشم هایم بگیرد و بال هایم را ببندد تا به سمت تو پرواز نکنم. از وقتی رویا ها را جدی گرفتیم معنی خیلی چیز ها عوض شد. مخصوصاً پرواز. من پرنده خوبی شده ام در هوای رویاهایی که برای تو می بینم.

 

متن خوانی خانم نیوشا ضیغمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, نیوشا ضیغمی, رادیو هفت

جهان در دست تعمیر!
تاريخ : سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ | 15:21 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1100 - سه شنبه 5 اسفند 1393}

 

جهانم در دست تعمیر است. چند وقتی بود سقف آرزو هایم چکه می کرد. وقت و بی وقت خانه ام پر می شد از رویا هایی که از آسمان هفتم می آمدند برای آنکه مرا در سیل خودشان غرق کنند. این بود که دادم سقف را با چند لایه محبت زخیم بپوشانند برای فصل سرما. هیچ نردبانی به دیوار تنهایی ام نمی رسید. هر چه پله می کاشتم پای هیچ کس به پشت بام دلم باز نمی شد که نمی شد. این بود که داده ام دیوار تنهایی ام را خراب کنند و به جایش چند بوته اقاقیای همیشه سبز بکارند. گاهی لازم می شود آدم جهانش را بدهد برایش تعمیر کنند. لازم می شود یک نقاش بیاید و رنگ روغن سفید را روی یادگاری هایی که از گذشته روی دیوار جا مانده اند پهن کند. لازم می شود کسی بیاید و به جای کلید های برق چند پنجره که همیشه رو به آفتاب ساعت ده صبح باز می شوند در دل دیوار های خانه آدم کار بگذارد. اگر گاهی اتاق ها را اشتباه رفتم و در هایی که باید بسته می ماند را باز کردم، اگر یک غروب برای چیدن خرمالو های رسیده ساعت ها ناز یک هسته نارنج که تازه همسایه درخت خرمالو شده است را کشیدم، اگر به جای همه در ها پرده های توری نازک با رنگ های روشن آویزان کردم تعجب نکنید. احساس می کنم که من جهانی در دست تعمیرم که می خواهد کمی تازه تر باشد.

 

متن خوانی آقای کوروش سلیمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی