تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 
  

 

هوای گرم عاشقی کنار تو

                                             یادش به خیر

روزای خوب زندگی کنار تو

                                                               یادش بخیر

جرات سختی و سفر به خاطر عشق تو بود

                                                                یه عالمه دیوونگی کنار تو

                        یادش بخیر...

 

سلام به همه دوستای رادیو هفتی:

بنده به دلیل مشغله کاری کمتر می رسم وب رو آپ کنم که این باعث شده شما ناراحت بشید.

از همتون عذرخواهی می کنم

و هیچ وقت فراموشتان نخواهم کرد.

 

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



آدم های دوست داشتنی
تاريخ : یکشنبه 5 بهمن1393 | 19:14 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1075 - یکشنبه 5 بهمن 1393}

 

بعضی آدم ها را نمی شود دوست نداشت. آمده اند تا دنیای سیاه و سفیدت را همرنگ لبخندشان کنند. و به تو بفهمانند که دنیا هنوز جای خوبی است برای نفس کشیدن. حتی اگر تمام عمرت را بگردی هم دلیل دوست داشتنی بودنشان را پیدا نمی کنی. نه با عطر خاصی به لحظه های تنهایی ات هجوم می آورند و نه همراه عروسک کوچک آویزان از آینه برایت یاد آور روز های خوب می شوند. نه صدای شان تکه های دلت را بند می زند و نه رویای قشنگی برایت زمزمه می کنند. اما طور عجیبی هستند. انگار آفریده شده اند تا دوستشان داشته باشیم. تا مهربانی کنند. و برای ثانیه ثانیه ی نبودنشان حسرت و دلتنگی به بار بیاورند. این ها همان آدم هایی هستند که فراموش کردنشان حتی از ضعیف ترین حافظه ها هم بر نمی آید. همان هایی که رسالتشان معجزه ای است برای شب های تاریک و پر تشویش دیگران. حتی اگر سال ها بگذرد از این دیدار، باز هم به گوشه ای از تنهایی ات سرک می کشند و می شوند دلیل کوچک خوشبختی. این آدم ها را نمی شود دوست نداشت چون برای دوست داشته شدن آفریده شده اند.

 

متن خوانی خانم مریم سعادت (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بی واژه ها
تاريخ : یکشنبه 5 بهمن1393 | 19:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1075 - یکشنبه 5 بهمن 1393}

 

دور از چشم اتفاق ها بی بهانه نگاهم کن. بی انتظار فصل رسیدن بگذار مدام از شاخه ی نگاهت میوه های نورسی را بچینم که پیشتر ها فقط در رویا دیده بودم. در ازدحام این همه حرف، گاهی مرا به دو فنجان از چای چشم هایت میهمان کن بدون قند. فقط با لبخند. تمام بی واژه های ذهنت را با نگاهت برایم بگو و از نگاهم بخوان، بخوان تپش های قلبم را در نیمه چشمم. در فاصله اخم ها و لبخند ها مردمک چشم هایت را به نگاهم بدوز و بگذار گفتنی ها را بگویم. به هر کجا که نگاه کردی کمی بیشتر ببین. ببین که دنیا چقدر زیبا تر می شود با ما. وقتی درنگ می کنی در چشم هایم. وقتی خیره می شوم در آن اتفاق بی تکرار. اصلاً بیا به شرطی زندگی کنیم که عشق از آنچه در رفتار می بینیم به نگاه ما نزدیک تر باشد. به جای یادگاری نوشتن و عاشقانه حرف زدن بیا فقط نگاه کنیم تا رازمان تا ابد سر به مهر بماند.

 

متن خوانی آقای امیر علی نبویان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

مثنوی معنوی
تاريخ : یکشنبه 5 بهمن1393 | 19:9 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1075 - یکشنبه 5 بهمن 1393}

 

ای حرم نگاهت سبب گرمی بندر                شیرینِ پریشانِ من ای قند قلندر

ای یک شبه دیوانه شدن از برکاتت              دیوانه غزل حاصل حمد حرکاتت

ای مهر تو چون مادر و بحر تو چو کودک         تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک

ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی               رویای مرا دیدی و از خواب پریدی

بادی که از این راه پر از خاک گذشتی           یا آب که از این همه گلپاک گذشتی

چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی      بی داشتن دانه در این دام نشستی

دیدم که نگاهت غم در بین نشاط است       گیسوی تو مجموعه پل های صراط است

تا دست به دستت زدم از برق پریدم           خورشید تو را دیدم و از شرق پریدم

شمسم شدی و مولوی ام کردی و رفتی     با چند غزل منزوی ام کردی و رفتی

ناگاه به هم ریخت فعول و فعولاتم               من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم

هیچ آینه در حسن تو تأثیر ندارد                  یک بیت نیازی به تو تفسیر ندارد

 

شعر خوانی آقای بهنام تشکر (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, بهنام تشکر, رادیو هفت

کفش های کهنه
تاريخ : پنجشنبه 2 بهمن1393 | 16:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1073 - پنجشنبه 2 بهمن 1393}

 

شده بود کفش های میرزا نوروز. هزار بار با دست های خودم گذاشته بودمش در سطل پهناور و دهن گشاد زباله! هزار بار سعی کرده بودم با هزار دوز و کلک از سر پاهایم بازش کنم. نشده بود که نشده بود. هر بار به بهانه ای بر می گشت. مثلاً یک روز که بساط کوه نوردی چیده بودیم از ته جا کفشی زل زد توی چشم های من و طوری که انگار بچه ای چند ساله باشد پرسید: بدون من میری؟! شما که غریبه نیستید بد جوری عادتم داده بود به بی تکلیفی اش، به راحتی اش، به دم دست بودن و حتی همین صدای لخل لخ مسخره ای که اواخر به مزیت هایش اضافه شده بود. کفش ها این طوری اند. آدم ها را عادت می دهند به خودشان. چند وقت که پا به پای آدم آمده باشند خیال می کنند عضوی از بدن صاحبشان شده اند. این است که موقع رفتن به همین راحتی ها نمی روند. چند قدم باید رفت تا کفش های نو بدانند کجا ها باید بی صدا تر باشند و کجا ها باید طوری صدای رفتن بدهند که دل پشت سری ها را بلرزانند. کفش های نو کجا، هم پا های سال های دور کجا؟! گیرم روی سر و صورت قدیمی تر ها خط و خش هم افتاده باشد. گیرم سرما و باران از ترس کفش های میرزا نوروز که هر کداممان دست کم یکی یک دانه اش را در جاکفشی هایمان قایم کرده ایم، حسابی انگشت پای آدم را عذاب بدهد. چه خیالی؟! این کفش های کهنه هستند که عین رفقای قدیمی رگ خواب و راه و رسم آدم را بلد اند. ته دل آدم را می شناسند و هر بار که کنارشان گذاشته باشی خودشان می فهمند. ته دلت چیزی نبوده. و احتمالاً خیلی زود باز بهشان محتاج می شوی. این است که یک گوشه دنج قایم می شوند تا دوباره وقت برگشتنشان برسد.

 

متن خوانی آقای کیوان محمود نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

کفش ها
تاريخ : پنجشنبه 2 بهمن1393 | 16:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1073 - پنجشنبه 2 بهمن 1393}

 

چقدر سخت است وقتی که می خواهم در فرار از تنهایی، بند کفش هایم را محکم کنم. پا ها راه رفتن ندارند. اما کفش ها هم سفر می خوانند. می خواهند هم قدم جاده ها باشند و شعر سفر بسرایند. آنها نمی دانند وقتی پا ها دلشان نیاید قدم از قدم بردارند عاشقانه ترین ترانه ها هم نمی توانند کفش ها را راه بیاندازند. من به کفش هایم می گویم صبر کنید شاید او خودش بیاید و کفش هایم می خندند به خوش خیالی من. که هر صدایی را که می شنود می گوید این دیگر صدای کفش های اوست.

 

متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

کفش ها نبض قدم های ما هستند
تاريخ : پنجشنبه 2 بهمن1393 | 16:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1073 - پنجشنبه 2 بهمن 1393}

 

کفش ها نبض قدم های ما هستند. هر رنگی هم داشته باشند خوب است. چه خسته باشند و دهان اعتراض باز کنند. چه با بندی به هم بسته شده باشد دهانشان. کفش ها نبض قدم های ما هستند. راه نشان دادن راه های طولانی و کوتاه. یادم است چاپلین گفته بود هر کس را که می خواهم بشناسم به کفش هایش نگاه می کنم. کفش ها واضح تر از آدم ها حرف می زنند.

 

متن خوانی خانم مونا فرجاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

از یک جایی به بعد...
تاريخ : چهارشنبه 1 بهمن1393 | 17:18 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1072 - چهارشنبه 1 بهمن 1393}

 

در طول زندگی مان بار ها و بار ها با جمله «از یک جایی به بعد» مواجه می شویم. از یه جایی به بعد دیگه برام مهم نبود. از یک جایی به بعد دیگه نخواستم ادامه بدهم. و یا از یک جایی به بعد خیلی چیز ها عوض شد. وقتی این جمله را به زبان می آوری یعنی پای احساسی در میان است که حالا تغییر کرده است. یعنی در گذر از ساعت های به خواب رفته و ثانیه های دیر گذر، به نقطه ای رسیده ای که دلت کم آورده و همه چیز را سپرده به تقدیر. روزهایی در زندگی هست که دوست داری تک تک آدم های اطرافت را جمع کنی و واو به واو حرف هایشان را بشنوی و ببینی کدام شان از دلتنگی هایت بو برده اند. کدامشان برای نگرانی هایت بی قرار شده اند و کدامشان در هوای تو نفس کشیده اند. از همان جا به بعد راه را از بی راهه سوا می کنی و در ازدحام آدم های رنگارنگی که دور و برت را گرفته اند، کسی را پیدا می کنی که می شود دل به دلش بدهی و خودت را آماده کنی برای سفری تا ابدیت. زندگی من هم از یک جایی به بعد دلخوش به حضور عشق شد. و این بزرگترین سرمایه این روزهای من است.

 

متن خوانی آقای ارسطو خوش رزم (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

عینک آفتابی
تاريخ : چهارشنبه 1 بهمن1393 | 17:16 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1072 - چهارشنبه 1 بهمن 1393}

 

دوباره با عینک آفتابی عکس انداختی؟ نکند فلش دوربین اندازه یک خورشید قدرت داشت؟! شاید هم می خواستی آن لحظه عکاسی، یعنی ساعت دوازده ظهر یک روز آفتابی، تا قیامت توی این کادر کوچک ثبت بشود! شاید هم آن روز داشتی به چیزی فکر می کردی که نمی خواستی پیش من رو شود. عینک گذاشتی که راز دلت را از چشم هایت نخوانم؟! این طور نیست؟ بگذار حدس بزنم توی مغزت آن روز چه می گذشته. داشتی با خودت می گفتی که من این روزها چقدر بی اعصاب شده ام. اشتباه می کردی. من فقط حوصله ام از جواب های تکراری تو به سوال های تازه ام سر رفته بود. یادت نیست؟ هر بار از تو می پرسیدم کجا برویم، چه چیز بخوریم، چه رنگی بخریم می گفتی هر طور خودت دوست داری. من می خواستم فکر تو به خاطر من مشغول بشود! این را همیشه خواسته ام و تو هیچ وقت نفهمیده ای. اگر دوباره به آن روز تابستانی برگردیم تا عینک دودی ات را بر نداری دکمه ی دوربین را فشار نمی دهم. این را امروز فهمیدم. فهمیدم که رنگ چشم های تو سال هاست که از یادم رفته است.

 

متن خوانی خانم نیلور امینی فر (مجری)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

به من پناه بیاور
تاريخ : چهارشنبه 1 بهمن1393 | 17:14 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1072 - چهارشنبه 1 بهمن 1393}

 

از سردی هوا به من پناه بیاور. از شلوغی شهر. از ازدحام قرار ها و ترافیک ها. از بی قراری ها و ترس ها. از باران و ابر های بهانه گیر. از هرچه خاطر عزیزت را ناخوش می کند به من پناه بیاور. من دوستت دارم. بدون منت و بدون لحظه ای چشم داشت لبخندی از تو. به من عادت کن و اجازه بده اندازه دلتنگی های هم باشیم. بگذار چشمان همه عادت کند تنها ما را با هم کنار هم ببیند. حتی اگر کنار هم نبودیم. دلم می خواهد شاعری باشم که نسل های بعد از ما شعر های عاشقانه ای که برای تو گفته ام را بخوانند و بعد از ما اسم هر عاشقی اسم ما باشد. از سردی هوا به من پناه بیاور.

 

متن خوانی آقای احمد اطراقچی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, احمد اطراقچی, رادیو هفت

غزل سعدی
تاريخ : سه شنبه 30 دی1393 | 17:25 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1071 - سه شنبه 30 دی 1393}

 

این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است

وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است

ای باد بوستان! مگرت نافه در میان

و ای مرغ آشنا مگرت ناله در بر است

بوی بهشت می گذرد یا نسیم دوست؟

یا کاروان صبح، که گیتی منور است؟

این قاصد از کدام زمین است، مشک بوی

و این نامه در چه داشت که عنوان معطر است؟

بر راه باد عود در آتش نهاده اند

یا خود در آن زمین که تویی، خاک، عنبر است

بازآ و حلقه بر در رندانِ شوق زن

که اصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

چون گوش روزه دار بر الله اکبر است

دانی که چون همی گذرانی روزگار

روزی که بی تو می گذرد روز محشر است

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

صورت ز چشم غایب و اخلاق در نظر

دیدار در حجاب و معانی برابر است

در نامه نیز چند بگنجد حدیث عشق

کوته کنم که قصه ما کار دفتر است

همچون درخت بادیه سعدی به برق شوق

سوزان و میوه سخنش همچنان تر است

آری خوش است وقت حریفان به بوی عود

و سوز غافل اند که در جان مجمر است

 

شعر خوانی آقای محمد بحرانی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, محمد بحرانی, رادیو هفت

حرف های گم شده
تاريخ : سه شنبه 30 دی1393 | 17:21 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1071 - سه شنبه 30 دی 1393}

 

دهانم با قفلی بزرگ بسته شده بود یا جایی در خاموشی زبان، زندانی شده بودم. امکان ندارد. من نمی توانستم تو را ببینم. نگاهم می کردی. می توانستم صدایت را بشنوم. حتی می شد روی تاب در سرمای زمستان کنارت بنشینم. چه حرف هایی می زدم! پس چرا چیزی به یاد ندارم؟! نبودنت تقصیر من است یا دزدی که واژه هایم را برد و مثل جادوگری ناپدیدشان کرد؟! خواب دیدم شاید. خواب دیده ام شاید کسی دستش را دراز کرد. حرف هایم را از توی سرم از توی گرمای دلم حتی دزدید. دستانش پر بود از حرف های من. با تو حرف می زدم. تو پشت به نور ایستاده بودی و من درست روبرویت بودم. من آمده بودم برای گفتن همه حرف هایی که سال ها در دلم مانده بود. آنهایی که منتظر شنیدنش بودی. اما نتوانستم بگویم. حالا کجا باید دنبال واژه ای برای راضی کردنت بگردم؟ لای خاکستر به جا مانده از سوخته کدام کتاب ها؟ لای کدام سطر از نامه های پاره شده؟ شاید حرف هایم را تو دزدیدی! آن لحظه که دستت را دراز کردی و در را به رویم بستی. و حرف هایم جایی بین من و تو گم شد.

 

متن خوانی خانم شبنم فرشاد جو (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

نشانی ام کنار گوش ماهی ها
تاريخ : سه شنبه 30 دی1393 | 17:19 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1071 - سه شنبه 30 دی 1393}

 

هراسی نیست از بی برگی پاییز. هراسی نیست از زمستان بی بخاری. اما از نیامدن تو باید ترسید. از نیامدن رویای تو در خواب هایم باید ترسید. از سکوت بی امانت مقابل پنجره باید ترسید. اما من از فکر رفتن تو دیگر خسته شدم. بگذار آینده جایی باشد که خودمان بسازیم نه جایی که باید به آنجا برویم. بگذار این پاییز و زمستان باشند که از ما عبور می کنند نه حرمت های مان از پیش رو. رها خواهم کرد اندیشه هایم را و مغزم را این بار زمین خواهم گذاشت. با قلبی در دست به دریا می زنم. تو هم اگر چیزی در سینه داری نشانی ام کنار گوش ماهی ها.

 

متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

کلاغ ها هرگز فراموش نمی کنند
تاريخ : دوشنبه 29 دی1393 | 16:37 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1070 - دوشنبه 29 دی 1393}

 

جایی خوانده ام که کلاغ ها قابلیت به خاطر سپردن چهره انسان ها را دارند. اما من اصلاً با این خصوصیت آنها کنار نمی آیم. آن هم منی که کلاغ ها همیشه برایم تداعی کننده بعد از ظهر های دلگیر بوده اند. همان بعد از ظهر هایی که روی نیمکت آخر کنار پنجره می نشستم و انتظار به انتها رسیدن کلاس ریاضی را می کشیدم. ساعت هایی که چشم می دوختم به پرواز دسته جمعی کلاغ ها و اصلاً گوشم به حرف های معلمی که به دنبال اثبات فرمول های درسی بود بدهکار نمی شد. هر بار هم که اسمم را می خواند، نگاه مضطرب و پریشانم را به او می دوختم و با جواب های پس و پیش، سر به هوا بودنم را نشان می دادم. برای همین است که می گویم قابلیت به خاطر سپردن چهره انسان ها آن هم برای کلاغ اصلاً قابلیت خوبی نیست. آنها شاهد لحظه به لحظه آن سر به هوایی ها بوده اند و انگار تبانی کرده اند تا هر روز رأس ساعت مشخصی از راه برسند و تمام آن فرمول های اثبات نشدنی ریاضی را به یادم بیاورند. شاید هم تمامی کلاغ ها مصمم اند تا به من بفهمانند مثل خیلی از آنهایی که دلم برایشان می تپید و مرا از یاد برده اند نیستند. کلاغ ها هرگز فراموش نمی کنند.

 

متن خوانی خانم رابعه اسکویی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

عشق گناهی است عذابش فراق
تاريخ : دوشنبه 29 دی1393 | 16:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1070 - دوشنبه 29 دی 1393}

 

بی تو غم پنجره بی پرده است               آینه اسباب کشی کرده است

ای گل پر پر که به شب پر زدی               جان مرا آتش دیگر زدی

ای ز غم جاده نگاه تو تر                        جاده ز گمگشتگی ات با خبر

ای به لب آینه ها نام تو                        منعکس حیرت ما گام تو

ای ز سر شوق تو آواز من                     دامن تو کودکی ناز من

می روی و کوچه ما ابری است              دامن باران پرِ بی صبری است

بی تو غم پنجره بی پرده است              آینه اسباب کشی کرده است

کوچه پر از پیچ و خمت شد مرو              آینه نقش قدمت شد مرو

اینقدر از خواب پریدن بس است              زجه آیینه شنیدن بس است

عشق همین است، ملامت شدن           بر سر انگشت، علامت شدن

عشق گناه است گناهی عظیم             دوزخ زیبای عذابی الیم

عشق وبایی است تبش اشتیاق           عشق گناهی است عذابش فراق

من تب آیینه ی آه تو ام                        مرتکب عشق گناه تو ام

عشق تو بر گردن من می تند                شاهرگ اشک مرا می زند

آه نگاهی بفِکن بر تنم                          از لب تو خون شده پیراهنم

 

برگرفته از «کتاب ملکوت تکلم» اثر احمد عزیزی.

 

شعر خوانی آقای علیرضا معینی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, علیرضا معینی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی