تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 
 

 

 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم تا از عطش، گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند

بی رخصت کلید

 

 

 

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



تو زیر قرارت زدی
تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 17:26 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1044 - یکشنبه 23 آذر 1393}

 

چه کسی می گوید نمی شود دنیا را در یک شهر، در یک خانه، کنار یک نفر داشت. پس چطور این همه سال تمام دنیای من همین دیوار ها و طاق ها بود. سخت نیست. آن هم وقتی هم نفس کسی بوده باشی که وقتی با او کنار کتابخانه اش می نشستی خلاصه تمام کتاب ها را با ذوق و شوق برایت می گفته. از همه چیز و همه جا برایت حرف داشته. از ساده ترین اختراعات بشر گرفته تا عجیب ترین شهر های دنیا. همه چیز هم از همان شب سرد زمستان، زمان آغاز قصه مان، شروع شد. که گفتی دوست داری آن شهر قطبی را ببینی که در آن مردن ممنوع است. که گفتی تو هم حق نداری بمیری. چون هیچ وقت در دلم خاک نمی شوی. که باغچه کوچک مان را آب می دادیم و فکر می کردیم در ونیز باغچه هم پیدا می شود. که مبلمان آبی می خریدیم و مثل شهر تک رنگ هند رنگ پرده ها را هم با آن هماهنگ می کردیم. اما تو زیر قرارت زدی. فراموش کردی تو هم در قلب من نمی توانستی خاک شوی. و حالا اینجا درست شبیه آن شهر تک نفره شده. من تنها ساکن دنیای بی تو ام. هر روز در کنار کتابخانه ساکت تو تنها می نشینم و تنها چای می نوشم. و تمام خاطراتمان را در این دنیای کوچک تنها دوره می کنم.

 

متن خوانی آقای بابک حمیدیان (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, بابک حمیدیان, رادیو هفت

عادت فراموشی
تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 17:24 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1044 - یکشنبه 23 آذر 1393}

 

از من می شنوی فکری به حال حرفات بکن. حرف هایی که هیچ کدومشون رنگ و بوی خوبی ندارن. اصلاً دور شو. برو. برو جایی که سکوتتو بذارن به حساب دوری و دل خوش کنن به در دسترس نبودن همیشگیت. اما گاهی فکری به حال این وقتای تلف شده بکن. همین ثانیه هایی که به ناحق بین ما هدر میرن و من کم براشون مادری نکردم. کم در گوششون نخوندم که بی تاب نباشن و جا خوش کنن گوشه همین گلدون کوچیک و دوست داشتنی. و به جای من از عشق برات بگن. شاید همین که حالا یه گلدون سفالی کوچولو شده تمام دنیات، همین که دل نگرانیاتو قطره قطره به پاش می ریزی معجزه حرفای من باشه. حالا هر وقت که به گل نشستنشو دیدی، هر وقت گلبرگ هاشو نوازش کردی، هر بار که تکون خوردن برگ هاشو تو نسیم ملایم صبح دیدی نگاهی به کاغذ های مچاله شده سطل زباله ات بنداز. مطمئنم رد پایی از من توش پیدا می کنی. منم شبیه تمام آدمایی هستم که روزی روزگاری کنارت بودم. اما از من می شنوی این عادت فراموشی رو فراموش کن.

 

متن خوانی خانم پریوش نظریه (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

خنده
تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 17:22 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1044 - یکشنبه 23 آذر 1393}

 

خوب است که آدم از بین بچه درس خوان های دانشکده پزشکی هم دوست و رفیق داشته باشد. یکی از همان ها به من می گفت مغز آدم فرق خنده واقعی را از مصنوعی اش تشخیص نمی دهد. می گفت ما حتی اگر ادای آدم های شاد را هم در بیاوریم مغزمان همان هورمونی را که به درد بند بند تنمان می خورد ترشح می کند. این را که گفت کلی خنده ام گرفت واقعیِ واقعی. گفتم ببین اختیار زندگی مان را داده ایم به چه عضو نادانی از بدن! و بعد دوباره با خودم گفتم گاهی حماقت چقدر خوب است. چقدر آرامش عجیبی با خودش دارد. چقدر اعصابمان راحت تر می شود اگر گاهی بی خیال دنیا شویم. بی خیال اینکه فردا صبح این شهر بزرگ ما را با چه درد سر هایی روبرو می کند. لیوان چای و مجله جدول مان را بگذاریم روی میز و دنبال خودکار بگردیم برای پر کردن خانه های خالی آن. چقدر همه چیز ساده می شود اگر وقتی که با همیم به ترک دیوار و غلغل کتری روی گاز هم بخندیم. اصلاً بگذار یکی از همان جمله های تکراری و کلیشه ای را که از دوران مدرسه یادمان داده اند روی کاغذ بنویسیم و بزنیم روی در یخچال آشپزخانه. همان عبارتی که می گوید: «بخند، خنده بر هر درد بی درمان دواست»

 

متن خوانی خانم آرام جعفری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, آرام جعفری, رادیو هفت

مرا به یاد بیاور
تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 17:19 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1044 - یکشنبه 23 آذر 1393}

 

مرا به یاد بیاور. با همان نگاه خسته که بین رفتن و ماندن مردد بود. با همان سلام غمگین که نمی دانست به کدام پایان گره می خورد. با همان غم پنهان که پشت لبخندم بود. مرا به یاد بیاور. بگذار که بمانم در خاطراتت. در رویاهای گم شده ات، در صندوقچه یادگاری ات. لااقل نگو که نمی شناسی ام. حتی اگر نامم را هم از یاد ببری هر لبخند از سر اجباری، تو را به یاد کسی می اندازد که همیشه تردید داشته و نمی دانست چرا وقتی دلش از همیشه تنگ تر است می خندد. مرا به یاد بیاور. لااقل سعی کن گاهی به کسی فکر کنی که خانه اش روزی همین حوالی بود. و دوست داشت پیش از آنکه دیر شود تمام بغضش را بخندد. کسی که تو را دوست داشته و هیچ کس، هیچ وقت اندوهش را جدی نگرفت.

 

متن خوانی آقای امیر علی نبویان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

تنهایی
تاريخ : پنجشنبه 20 آذر1393 | 15:41 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1043 - پنجشنبه 20 آذر 1393}

 

نمی دانم چرا مردم فکر می کنند تنهایی باید چیز بد و وحشت آوری باشد. برای کسی که تنهایی را دوست داشته باشد، تنها ماندن یعنی یک بعد از ظهر سکوت. یعنی یک شب قدم زدن به طول تمام خانه و بی خواب ماندن. برای کسی که از تنهایی نمی ترسد، تنهایی یعنی رها کردن دیگران به حال خودشان. کاش آدم ها بدانند که گاهی چقدر به تنهایی احتیاج دارند. همه آدم ها می خواهند گاهی با خودشان باشند، با خودشان حرف بزنند، با خودشان کتاب بخوانند و با خودشان ساعتی پیاده روی کنند. وقتی تنهاییِ آدم حسابی قد بلند شد، می شود با خیال راحت دستی به سر و رویش کشید و راهی اش کرد بین دیگران. می شود به این آدم رعنای درون که در تنهایی رشد کرده تا به اینجا برسد حسابی افتخار کرد. بعد، تنهاییِ قد بلند آدم می تواند برای دیگران از کتاب هایی که خوانده و راه هایی که رفته ساعت ها حرف بزند. دست تنهایی آدم دیگر خالی نیست. پر است از لحظه هایی که بلد اند از هیچ، یک عمر امید و شادی بسازند. شک ندارم آدمی که مدتی، هرچند کم و کوتاه، با تنهایی اش زندگی کرده است همان آدم قدرتمند قصه هاست.

 

متن خوانی خانم بهاره کیان افشار (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

سلام
تاريخ : پنجشنبه 20 آذر1393 | 15:38 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1043 - پنجشنبه 20 آذر 1393}

 

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کرد. یک بادبادک بود که می شد سر نخش را در دست گرفت و رفت. قدم به قدم، در امتداد یک رد پا گه معلوم نبود مال کیست و رو به کجا می رود. سلام که کلمه نبود. یک قصه ی بلند بود که قرار نبود هیچ وقت به پایان برسد. قصه ای که در انتهایش همه ی کلاغ ها به خانه هایشان می رسیدند. حالا ولی انگار آدم هایی هستند که راز سلام را نمی دانند. عطرش را نمی شناسند. می گویند و می روند بی آنکه دل به کسی بسپارند. آنهایی که نمی دانند سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست. سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایت ام و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟!

 

متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

شعر ها را نباید حفظ کرد
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر1393 | 18:26 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 995 - چهارشنبه 16 مهر 1393}


شعر ها را نباید حفظ کرد. مخصوصاً شعر هایی را که از خواندنشان ذوق کرده ای. باید یادت نمانده باشد که آن شعر هیجان انگیز را کجا خوانده ای، چرا خوانده ای. فقط یادت باشد که بار ها برای دوباره خواندنش کتاب ها را ورق زده ای. با خودت است می توانی پیامش را بگیری یا به کار بندی اما بیانش را نه. اصلاً اگر شعر را برای پیام های اخلاقی آن می خوانی لذت بزرگی را از دست داده ای. لذتش به این است که با شعر همزاد پنداری کنی. نه اینکه در مقام شنونده نصیحت به آن گوش کنی. پس شعر ها را حفظ نکن. بگذار آنها غافلگیرت کنند. شعر ها هم دوست ندارند دچار عادت شوند. شعر ها هم دوست ندارند صرف عادت هر روز تکرارشان کنی. دوست دارند برایت تازگی داشته باشند. به اطرافت نگاه کرده ای؟ به کسانی که دوستشان داری. بهترین شعر زندگی ات همانی است که کنارت نشسته است. نگذار بهترین شعر زندگی ات برایت تکراری شود.


متن خوانی آقای سعید معروف (والیبالیست)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

دلم برای کودکی تنگ است
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر1393 | 18:24 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 995 - چهارشنبه 16 مهر 1393}


سه چهار سالگی ام محو است و دور. تنها نیشگون های ریز مادرم یادم می آید و صدای پره های پنکه آهنی. پنج سالگی ام سبک بال گذشت. لا به لای خوشه های طلایی گندم زار. باد، فکر و خیالم را می برد تا انتهای مزرعه رویا ها. شش سالگی ام با شوق رفتن به مدرسه گذشت. وقتی همسایه خانه کناری می پرسید: راستی، کی به مدرسه می روی؟ و من ذوق زده می گفتم: از سال آینده.

هفت سالگی ام لا به لای الف ها و ب های دفتر مشق تمام شد. لا به لای نقطه سر خط ها. ریاضی ضعیف هشت و نه سالگی ام با یک شکلات خرگوشی شیرین شد. خودنویس ده سالگی ام خاطراتم را رونویسی کرد. هنوز هم گاهی عطر خاک باغچه از ذهنم می گذرد. یازده سالگی ام شاید بزرگ بوده ام. یک تناقض محض میان بزرگی و کوچکی. یادم هست که روز ها را می شمردم تا خرداد تمام شود. و خرداد ها تمام می شد با یک پلک بر هم زدن. می فهمیدم چقدر دلم برای نقاشی های بی هدف کودکی ام تنگ است.


متن خوانی آقای ایمان سرور پور


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, ایمان سرور پور, رادیو هفت

برق نگاه
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر1393 | 18:23 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 995 - چهارشنبه 16 مهر 1393}


پنهان کردن برق نگاه یکی از سخت ترین کار های دنیاست وقتی که داری از دیدن کسی ذوق مرگ می شوی. و من محکومم به این کار چون در حد و اندازه های تو ارزیابی نشده ام. چطور می شود وقتی که باد میان شاخه های بید سر کوچه می پیچد ذوق نکرد؟ چطور می شود از بوی توت فرنگی پیچیده در خیابان شلوغ ذوق نکرد؟ می شود باز شدن شکوفه های هلو را دید و ذوق نکرد؟ می بینی؟ مقصر من نیستم. آخر چطور می شود تو را دید و ذوق نکرد؟ فقط مانده ام برق نگاهم را چطور پنهان کنم. حتی اگر نگاهم را به پایین بدوزم رنگ پریده ام این برق را منعکس می کند. حتی اگر رویم را برگردانم لرزش دستانم این برق را می پراکند. از من ساخته نیست. پس تو رو بگردان. بگذار این تو باشی که می رود. و من همین جا می ایستم در کنار بید سر کوچه. هر وقت خواستی بازگرد. ریشه های این بید محکم تر از آن اند که از دوری ات بلرزند. پس تا هر وقت که این بید بماند من هم هستم. تا هر بهاری که بوی توت فرنگی بپیچد من هم هستم. و تا هر وقت که شکوفه های هلو سر باز می کنند خواهم بود.


متن خوانی خانم آناهیتا افشار (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

ایستگاه
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر1393 | 18:20 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 995 - چهارشنبه 16 مهر 1393}


هوای گریه در این ایستگاه سنگین است     سکوت سرد تو و بغض راه، سنگین است

تو خیره می شوی اما مرا نمی بینی           نگاه می کنی و این نگاه سنگین است

غرور له شده ام را چرا نمی فهمی؟           برای من که زنم گریه گاه سنگین است

برای من که نمی بخشی ام نمی دانی       چقدر پاسخ این اشتباه سنگین است

قبول، قلب تو را من شکسته ام اما              قبول کن که قبول گناه سنگین است

به روی شانه من کوه غصه گاهی هیچ        و گاه بار غمی قدر کاه سنگین است

نبودن تو، غم من، هجوم دلتنگی                 چقدر خلوت این ایستگاه سنگین است


شعر خوانی خانم شبنم مقدمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

همین دقایق
تاريخ : سه شنبه 15 مهر1393 | 18:17 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 994 - سه شنبه 15 مهر 1393}


شاید وقتی در حال تماشای حساس ترین لحظه از برنامه مورد علاقه ات هستی پیام های بازرگانی برایت کابوسی بزرگ باشند. شاید درست وقتی شروع شوند که محو تماشایی و حواست به اطراف نیست. حواست نیست که کسی مدت هاست به تو خیره مانده و کلی حرف را در دلش نگه داشته تا شاید رو برگردانی و حوصله کنی برای کمی گفتگو. شاید همین لحظه ها باعث شکستن سکوتی شوند که اصلاً دوستش ندارم. لازم نیست حتماً به لبخند های همیشگی ات که قند را در دل فنجان های چای هم آب می کنند مهمانم کنی و یا طلسم بی حوصلگی های اخیرم را بشکنی. فقط در همین دقایق کوتاه که بی اعصاب و دلخوری، همین دقایقی که با نگاه های بی تفاوتت به گل های قالی خیره می شوی و بعد چشم می دوزی به فنجان چایی که از دهان افتاده، در همین دقایق کوتاه که برای تو کابوس شده اند و برای من زندگی ساز، همین دقایق را به من گوش کن. آن وقت می بینی که از همین لحظه های کوتاه، عاشقانه ای می سازم که آرزویش را داشتم. فقط کافی است پیام های بازرگانی به دادم برسند و به من فرصت دهند که لحظه ای به چشمت بیایم.


متن خوانی خانم مهوش وقاری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

من و تو
تاريخ : سه شنبه 15 مهر1393 | 18:14 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 994 - سه شنبه 15 مهر 1393}


خورشید را دمدمای غروب بدرقه می کنم تا من بمانم و تو. هنوز هوا گرگ و میش است اما پیدا کردن تو در انبوه این جماعت برای من کار سختی نیست. بگذار چشمانم را ببندم و تا پنج بشمارم. یک... دو... سه... چهار... . دوباره با تو بودنم گم می شود و مثل همیشه این منم که باید بگردم تا پیدایت کنم. روزی خواهد رسید که قایم باشک هایمان تمام می شود و فقط من می مانم و شرمساری های تو از بازی های بچگانه ات. یکی بود یکی جاش همیشه خالی بود. شاید این تمرین بودن یا نبودن، مساله این است، برای قلب کوچک من اختراع شده تا در نبودنت مساله های ریاضی ام را با تقلب حل کنم. یک به علاوه یک نمی شود دو. معلم ریاضی هم دروغ گفت. اما جغرافیای دلم با هوای بودنت همیشه حالش خوب است.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

معجزه
تاريخ : دوشنبه 14 مهر1393 | 15:0 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 993 - دوشنبه 14 مهر 1393}


پای نرفتنم درد می کند. زیر سنگینی این همه نگاه پرسشگر که سراغ چشم هایت را از نگاه منتظر من می گیرد، دل بند زده ام ترک خورده. از سنگینی این همه دلتنگی که تمام حجم نبودنت را روی قلب من آوار می کند. سرم به هوای تو گیج می رود. به سنگینی این همه خاطره که در من می نشیند و زمین گیرم می کند. نمی دانستم نداشتن ها و نبودن ها این همه وزن دارد. که سنگ می شوند و به گوشه ای از زندگی بند می شوند و سایه ام را به دیوار خواب های بی تعبیر زنجیر می کنند. و من بدهکار تمام خنده هایی می شوم که از لحظه هایم دریغ کرده ام. و اسیر تلخی شاد ترین روز هایی که تو در آنها شریک نیستی. تویی که شیرین ترین رویای همیشگی من بوده ای و خوش فال ترین در طالع بیمارم. اتفاق سالیان دور، دست تردید را رها کن و بیا. معجزه همیشه یک جا خودنمایی می کند. آنجا که اتفاق وقتی بیفتد که قرار نیست. کسی چه می داند. شاید فردای ما هم بوی معجزه بدهد. اگر انتظار معجزه نبود خواب دم صبح خالی از دغدغه می شد. و من دلم نمی تپید برای فردایی که نمی دانم کی از راه می رسد.


متن خوانی آقای علی دادرسی (نویسنده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

شب هنگام
تاريخ : دوشنبه 14 مهر1393 | 14:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 993 - دوشنبه 14 مهر 1393}


آیا تو هیچگاه شب هنگام از ستاره ای که ایستاده در قاب پنجره و زل زده با چشم نقره ای بر اندوهی که قلب تو را می خراشد، پرسیده ای چقدر تنهایی؟ آیا تو هیچگاه خم شده ای روی وسعت شب و غربت یک کوچه خالی که پر شده از طنین ترانه عابری که مست، روی خطوط حامل، تلو تلو خوران افسانه یک عشق کهنه را آواز می کند؟ دلم گرفته برای یک ستاره و وسعتی که می شود از پنجره روی آن آرام خم شد و شنید، آرام خم شد و گریست.


متن خوانی خانم مریم بوبانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی