تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 
 
 

 

 

 

 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم تا از عطش، گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند

بی رخصت کلید

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



سوغاتی چه می خواهی؟
تاريخ : پنجشنبه 13 شهریور1393 | 22:23 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 967 - پنجشنبه 13 شهریور}

 

راهی سفرم اما مطمئن باش دست خالی بر نمی گردم. اصلاً خودت بگو برای سوغات چه می خواهی. چیزی بخواه که در شهر خودمان پیدا نشود. چیزی که در رویا های کودکی ات همیشه آرزویش را داشتی. اگر انتخاب من باشد، چیزی از خوردنی ها نمی آورم. نمی خواهم زود تمام شود. یا اینکه مزه اش را لا به لای طعم چای دارچینی که حتماً با هم می خوریم گم کنی. به پوشیدنی ها هم فکر نمی کنم. دوست ندارم سهم کمد لباس هایت شود. گم شود میان آن همه رنگ و تور و حریر و ابریشم و با تو غریبگی کند و دلش بگیرد. یادگاری تزئینی هم به دلم نمی نشیند. چرا باید چیزی برایت بیاورم که بگذاری روی میز اتاقت یا کنج قفسه کتابت و بعد از چند ماه چنان به آن عادت کنی که هنگام گرد گیری هم به خاطرت نیاید این وسیله از کجا آمده است. حالا خودت چیزی بخواه. چیزی که ارزش نگاه منتظرت را داشته باشد. ارزش نگاهی که حتی هزار جاده فاصله هم چیزی از صداقتش کم نکرده باشد. چیزی لایق دل مهربان تو و به اندازه دلتنگی های من. مراقب خودت و رویاهایت باش. دیر یا زود از این سفر بر می گردم و خوابت را تعبیر می کنم.

 

متن خوانی آقای مرتضی زارع (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

قلب قهوه ای
تاريخ : پنجشنبه 13 شهریور1393 | 22:21 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 967 - پنجشنبه 13 شهریور}

 

غروب بود که عمه جان با بقچه ای زیر بغل وارد حیاط شد. آقا جان برایش چای توی استکان کمر باریک ریخت. چایش را هورت کشید و رفت سر حوض.

«زیارت قبول...»

این را آقا جان گفت و عمه در حالی که دستانش را در حوض می شست جواب داد:

«ایشالله قسمتت بشه.»

بعد بقچه را برداشت و در حالیکه داخل اتاق می رفت صدایم کرد:

«بیا ببینم.»

دل تو دلم نبود. می دونستم وقتی عمه از زیارت بر می گردد داخل بقچه اش پر از النگو های طلایی و انگشتر های نگین دار و عطر و پولک است. چیز هایی که بوی حرم می داد. بوی زیارت.

بقچه را که باز کرد دیگر صدای عمه را نمی شنیدم. چیزی را آن وسط دیدم که برق نمی زد ولی دل مرا برد. یک گلو بند قهوه ای، شکل قلب با بند نخی. درست وسط تمام آن چیز های طلایی و براق.

«از این النگو ها هر کدومو دوست داری بردار.»

و قبل از اینکه من چیزی بگویم خودش چند تا را جدا کرد و داد دستم. بعد دراز کشید، چادرش را کشید روی سرش و خوابید. اما من دلم را توی بقچه جا گذاشته بودم. صبح که از خواب بیدار شدم رخت خواب عمه تا شده بود و بقچه روی رف نبود. عمه به شهر خودش برگشته بود و من دیگر نه عمه جان را دیدم و نه قلب قهوه ای را که نمی دانم قسمت کدام دختر خوشبخت شد. هنوز هم بعضی شب ها خواب می بینم که توی دشتی سرخوش و شاد می دوم و مهره ای قهوه ای با بند نخی بر گردنم آویزان است. از خواب که بیدار می شوم احساس می کنم عطر گلاب، همه اتاق را پر کرده.

 

متن خوانی خانم غزل شاکری (طراح صحنه و بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

سوغاتی
تاريخ : پنجشنبه 13 شهریور1393 | 22:16 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 967 - پنجشنبه 13 شهریور}

 

هنوز بوی چمدانت وقتی که باز می شد و تازه از سفر برگشته بودی توی مشامم هست. لای آن سوغاتی هایی که از راه دور آورده بودی و بوی عشق می داد. لای پارچه های زربفتی که مال خانم جان بود. و زیر جامه هایی که برای آقا جان می آوردی، پیراهن هایی که همیشه دو شماره گشاد بود. سهم محمود خط کش و لوازم تحریر و مداد رنگی بود و معصومه عاشق آن کفش های ورنی تق تقی که تو از زیر بازارچه برایش خریده بودی. تو به ما یاد می دادی که عشق در جغرافیا نمی گنجد. تو با سوغاتی هایت به ما یاد می دادی که چکونه می توان دور بود و چنین نزدیک. تو به ما آموختی که دلمان را یکدله کنیم.

 

متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

شمع ها را فوت کن
تاريخ : جمعه 31 مرداد1393 | 22:54 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 955 - جمعه 31 امرداد 1393 - ویژه تولد 4 سالگی رادیو هفت}

 

شمع ها را که فوت کنی چهار سال از شب های دلتنگی ات می گذرد. بگذار حساب کنم این منهای جمعه ها را. شب هایی که با نگاه های خیره به قاب زندگی زاده شدند و چشم ها و کلمات که بودنت را تثبیت کردند و تو بزرگ شدی. کنار خانواده ای به وسعت سرزمین مادری ات. و این ساعت یازده ها بهانه ای شد برای گفتن، برای دیدن. از بودن ها و از تکرار شدن ها. واژه هایی که سُر خوردند و به گوش رسیدند. و آب شدند در ذهن ها و داستان هایی شدند برای لالایی شبانه ات. امشب شب برآورده شدن آرزوی توست، شب تولدت. بخواه از ته دل ماندنت را، در دل آنها که می خواهند بودنت را.

 

متن خوانی آقای ایمان سرور پور


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, ایمان سرور پور, رادیو هفت

ای جاودانه مهربان
تاريخ : جمعه 31 مرداد1393 | 22:34 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 955 - جمعه 31 امرداد 1393 - ویژه تولد 4 سالگی رادیو هفت}

 

ای جاودانه مهربان و ای یاری دهنده عاشقان، چگونه سپاست بگوییم که بی منت، خواست هایمان را شنیدی و پرفروغ، روشنای مسیرمان شدی. تمام این راه، زیر سایه لطف تو طی شد که توانستیم به امروز برسیم و به فردا چشم بدوزیم. تک تک روزهای با هم بودن ما سفری چهار ساله، همین شانزده فصل بی تکرار، نه که ساده بود اما با برکت نگاه تو، به سادگی گذشت. و چه راست گفته اند که به یک چشم برهم زدن انگار سال ها رویای شیرین به قدر خواب یک شب یلدا کوتاه شود. یا که بخواهیم ماه ها هم نشینی با دریا را فقط در یک تنگ بلور خلاصه کنیم. که اگر یاری تو نبود، اگر گوشه چشمت را از ما می گرفتی محال بود بتوانیم قدمی محکم برداریم و چه ناممکن بود که بتوانیم با تمام اشک ها و لبخند ها ، با این همه گفتنی ها و شنیدنی ها، با زیاد و کم گلایه ها و دلتنگی ها بیاییم و بمانیم و بخواهیم که ماندگار شویم. زیبای بی نهایت، بزرگ خداوند روشن، با هم و پا به پای هم در سایه نگاه خورشید و لبخند ماه قدم برداشتیم و دویدیم. پر زدیم و اوج گرفتیم و نگاهمان هنوز به مقصدی دور اما روشن است. هنوز هم ساده نیست اما اگر باز هم بخواهی، اگر باز از الطاف حضورت سرشارمان کنی این جاده و قدم های ما، این راه و همراهی تو به این زودی ها خیال پایان گرفتن ندارد. تویی که اگر بخواهی این وصل هیچگاه کابوس هجران نخواهد دید.

 

متن خوانی خانم ژیلا امیر شاهی (مجری)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

جنگل
تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 18:36 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

صاحب این جنگل را می شناسم

که هر آینه در روستا خانه دارد

و ایستادن مرا در اینجا نخواهد دید

به نظاره ایستادنم را بر برف پوش شدن جنگلش

اسب کوچکم بی گمان در شگفت مانده

این ایستادن را بدون نزدیک بودن خانه و کاشانه ای

این ایستادن را در میان راه جنگل و دریاچه یخ بسته

این ایستادن را در تار ترین شامگاه سال

زنگوله های گردنش را تکانی می دهد

تا پرسیده باشد که آیا اشتباهی در کار است؟

تنها صدایی دیگر، گذر آرام باد است

و دانه های کُرک وار برف

جنگل، دل انگیز است

تاریک است و ژرف

اما من عهد هایی دارم تا وفا کنم

و فرسنگ ها را پیش از خوابیدن

«رابرت فراست»

 

شعر خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

عشق
تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 18:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

عشقی که گم بود و هنوز نبود. عشق از آن روح است که نیست. پیدا نیست و حس می شود. در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بیابی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی و ندانی. عشق گاهی همان درخششی است سمج از قعر نا امیدی. دل نبود. کوره بود. کوره ای از کینه. تا چشم هایت با تو هستند به نظر عادی می آیند اما همین چشم ها ناگهان می شود چیزی در تو سال ها گم باشد و تو از آن بی خبر بمانی. زندگانی چه جور تلف می شود! دیگر چی می ماند که سر راه جا گذاشته باشد. غصه هایش؟ نه... به یقین که سهم خود را برده است. این را دیگر نمی شود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمی توان به کسی واگذار کرد. نه... با بار سنگین تری بر دل باید رفته باشد. آیا می توان پیکره ای یافت که بی سایه باشد؟

 

متن خوانی خانم صفا آقا جانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

فردا روز دیگریست
تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 18:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین سنگی، سمفونی خواب آلودگی هر روز صبح. چشمانت که بسته باشد چارچوب بزرگ در هم اندازه سوراخ موش می شود. محکم به این ستون و آن ستون می خوری مانند توپی که به این تیر و آن تیر می خورد تا وارد دروازه شود. لااقل کاش یکبار گل می شدی. اما نه... باز هم خطاست. این همه خواب، این همه بیهودگی کلاً خطاست.

چه فایده ای دارد این همه گلایه کردن از زمین و از زمان؟ این همه غر زدن چه دردی را دوا می کند؟ به جز اینکه شیر آب را هم عصبانی کنی تا بعد از کلی سر و صدا مثل تیری که از چله کمان رها شده باشد آب را به سر و صورتت بپاشد. خسته از خواب و خیس از آب، مثل گلوله خورده ها روی کاناپه افتاده ای و به این فکر می کنی که باز چای کهنه مانده از دیشب را گرم کردن و نوشیدن راحت تر است یا چیزی نخوردن؟! خطاست... کاملاً خطاست. کی قرارت با زندگی این بود؟ شاید فقط یک آینه قدی اینجا کم است که به دادت برسد. که شهادت بدهد این تو شبیه هیچ صبح امیدی نیست. دیگر خطا کافی است. قول بده که فردا دیگر روز دیگری است.

 

متن خوانی آقای سام درخشانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, سام درخشانی, رادیو هفت

خیلی دور، خیلی نزدیک
تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 18:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

وقتی خیلی دورم و دستم به شاخه های بلندت نمی رسد خواب تو را می بینم. وقتی خیلی نزدیکم، باز هم در رویا خواب تو را می بینم. همان لحظه هایی که آسمان از پشت برگ های سبزت سرک می کشد و دل از همه می برد. همان موقع که نسیم می پیچد لا به لای انگشتانت و خاطرات هزار ساله ات را در گوش جهان منتشر می کند. بیدار که می شوم نمی دانم من در تو گم شده ام یا تو در من! نمی دانم چرا احساسم رنگ دیگری شده. نمی دانم چرا این سایه روشن سبز و دوست داشتنی در خواب هم رهایم نمی کند. در من ادامه پیدا می کند تا آنجا که بیداری به دادم می رسد و از این رویای دور و نزدیک جدایم می کند. امشب دوباره قرار است خوابت را ببینم و می دانم که دلت تنگ است. می دانی که نگرانم. می دانم که قدرت را نمی دانند. امشب قرار است در خوابم دعا کنم که آدم ها با تو مهربان شوند جنگل دور و مهربان من.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

این تابستان
تاريخ : چهارشنبه 15 مرداد1393 | 19:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 942 - چهارشنبه 15 امرداد 1393}

 

دریا همان رنگ دوست داشتنی خاطرات توست که حالا بی وقفه در کوچه های ساحل پرسه می زند وقتی دلم جای دیگری به آرزو هایش فکر می کند. که بزرگ بود و عمیق بود و دل را می لرزاند. شاید این آبی بی انتها تصویر رویای تمام عاشقان پیش از این است که ادامه اش به آسمان می رسد و قصه اش را کسی نمی داند. آن هم در شبی که تابستان به نیمه راهش رسیده و من دلم برای نبودنت تنگ شده است. این تابستان را هم با من نبودی. خیالی نیست! اگر قرار بود تابستان را بی تو طی کنم چرا دریا را به یادم آوردی؟ من که سرم به زندگی ام گرم بود. من که رویایی نداشتم. برنگرد... همان جا بمان و تماشا کن. این دریا تا خود صبح پا به پای من بغض می کند. و تمام خاطراتش را به ضخره می کوبد.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

امان از دست آدم ها
تاريخ : سه شنبه 31 تیر1393 | 12:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 931 - سه شنبه 31 تیر 1393}

 

گاهی فکر می کنم قابلیت تبدیل شدن به یک جنایتکار یا قاتل زنجیره ای را دارم. از همان صبح که پایم را از در بیرون می گذارم این حسم گل می کند. از دست آدم هایی که موقع سوار شدن به مترو و اتوبوس با تمام قوا هل می دهند. از دست آدم هایی که با دقت تمام موقع پیامک نوشتن به صفحه تلفن همراهم زل می زنند. از دست آدم هایی که بعد از گرفتن تراکت تبلیغاتی از دست فرد پخش کننده، بدون هیچ مکثی آن را روی زمین می اندازند. وای از دست آدم هایی که فکر می کنند جلو زدن از دو نفر در صف نانوایی هم یک موفقیت بزرگ است. از دست کارمندانی که فکر می کنند راه انداختن کار ارباب رجوع از سر لطف شان است نه وظیفه. از دست آدم هایی که فکر می کنند فقط خودشان پول ندارند و بقیه در رفاه هستند. در حالی که دغدغه شان عقب افتادن از آخرین مدل تلفن همراهی است که تازه وارد بازار شده! و از دست همه آدم هایی که رفتارشان باب میل خودم نیست. و از دست خودم که یادم می رود وقتی صبح های جمعه از خانه بیرون می آیم و همین آدم ها را در خیابان نمی بینم حالتی شبیه دق کردن به من دست می دهد.

 

متن خوانی خانم سوسن پرور (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

دوست داشتن
تاريخ : سه شنبه 31 تیر1393 | 12:45 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 931 - سه شنبه 31 تیر 1393}

 

تا حافظه ام کار می کند منتظر بوده ام و دلخوش به چیزی یا به کسی. در سال های دور روز شماری می کردم برای رسیدن تابستان. چون سفر هایمان همیشه به معنای دیدن دوباره آدم هایی بود که آنها هم از شوق رسیدن ما مهمان خانه شان را آب و جارو کرده بودند. بزرگتر که شدم معلم محبوبی داشتم که سه ماه تعطیلی ام به خاطر او طولانی تر می شد! بس که برای دیدنش بی قرار می شدم و زمان در نظرم نمی گذشت. و در نوجوانی هنر پیشه ای را دوست داشتم که همیشه منتظر می شدم تا فیلم های جدیدش را روی پرده ببینم. دوست داشتن های دیگر را در سال های جوانی یکی یکی پشت سر هم تجربه کردم. و حالا به پشت سرم که نگاه می کنم از هیچ دوست داشتنی پشیمان نیستم. خیلی از احساسات قلبم پایدار نبود اما تا زمانی که وجود داشت به من بال و پر داد. حالا می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم من همه عمرم اصل عشق را در قلبم حفظ کرده ام بدون آنکه مهم باشد در آینده چه خواهد شد.

 

متن خوانی آقای سعید پیر دوست (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

کو جان؟
تاريخ : دوشنبه 30 تیر1393 | 12:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 930 - دوشنبه 30 تیر 1393}

 

ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان

عطری بیافشان بر حیاط خانه، شب بو جان

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری است، جارو جان

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم

هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان

در چشم هایت شیشه عمرم مرا داری

وقتی که می بندیش دیگر مرده ام، کو جان؟

کو جان که برخیزم تو این سهراب را کشتی

گیرم که روزی باز گردی، نوشدارو جان

 

شعر خوانی آقای مهدی فرجی (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

سکوت
تاريخ : دوشنبه 30 تیر1393 | 12:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 930 - دوشنبه 30 تیر 1393}

 

از تو سکوت مانده و از من صدای تو              چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت      حسی که باز پر کُنَدَم از هوای تو

این روز ها عجیب دلم تنگ رفتن است           تا صبح راه می روم پا به پای تو

در خواب حرف می زنم و گریه می کنم          بیدار می کنند مرا دست های تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم       حس می کنم کنارمی و آه جای تو

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر            بگذار در سکوت بمیرم برای تو

 

شعر خوانی خانم بهناز جعفری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, بهناز جعفری, شعر خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی