تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه ۲۳ فروردین۱۳۹۲ | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 
  

 

هوای گرم عاشقی کنار تو

                                             یادش به خیر

روزای خوب زندگی کنار تو

                                                               یادش بخیر

جرات سختی و سفر به خاطر عشق تو بود

                                                                یه عالمه دیوونگی کنار تو

                        یادش بخیر...

 

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



سلام، شاعر!
تاريخ : شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ | 11:1 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1097 - شنبه 2 اسفند 1393}

 

سلام، شاعر ... دوست. یخ زده به ناقوس قافیه های تکراری! وارث عدوانیِ خواجه شیراز! تو را به حلقه ی گوشَت قسم، غلامِ فاعلاتن فاعلات! که اگر روزی، شبی، اتفاقی، مردمان به ته مصراع اولت ماسیدند لااقل نان را قافیه کن نه دوباره و دوباره باران را. واقعاً بس نیست؟! دل همه شهر آشوب شد بس که دل تنگ تو و دل سنگ او قافیه شدند! اصلاً جز رفتن او و تنها شدن تو تاریخ معاصر هیچ اتفاق دیگری به خود ندیده؟! راستی جنس آن عشق کذایی از چه آلیاژ مرموزی است که پس از این همه سال نه زنگ می زند، نه می پوسد، نه کهنه می شود و معتقدی همیشه تر و تازه و جذاب است. هرگز کسی پیش از تو هم اشارتی به آن نکرده و فقط عقل حضرتعالی رسیده! ازقضا مقارن شده با طبعی لطیف! جل الخالق! گناه خلایق چیست؟! که مطمئنم گاهی از گزند ناله هایت حاضر اند هرچه دارند بدهند تا او برگردد و تو بس کنی!

 

متن خوانی آقای امیر علی نبویان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

روزنامه
تاريخ : شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ | 11:0 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1097 - شنبه 2 اسفند 1393}

 

روزنامه خون که نبود. فقط وقتایی که نمی خواست سریالای هرشبی اعصاب خورد کن رو ببینه یا نمی خواست گوش بده به درد و دلای ما از در و همسایه صفحه حوادثو پهن می کرد جلوی چشمش. هر بار که ازش سوال می کردیم که گوش میدی یا نه یه جوری می گفت نچ نچ که شصتمون خبر دار شه حواسش هیچ پیش ما نیست! هر عصر سر راه برگشت یه چپه روزنامه زیر بغلش می زد و میومد خونه. من عاشق بوی کاغذهای کاهی روزنامه بودم. برام فرقی نداشت روش سبزی پاک می کنن یا با مچاله هاش می افتن به جون شیشه ها. همون عطرش کافی بود تا اگه آب دستم بود ول کنم و بیام سر وقت روزنامه بازی. یه شب که دیرتر برگشته بود یه جوری کلافه و دلتنگ بوی روزنامه شده بودم که توضیح دادنش سخته. مثل آدمی که منتظر یه چیگه آب باشه وسط بیابون. اومدنش رو هر جوری که فک کنی تصور کرده بودم. ممکن بود دو تا سنگک داغ رو پیچیده باشه لای صفحه هاش. ممکنم بود لوله کرده باشدش تو کیسه میوه ها. توی تصور این که نکنه یادش رفته باشه و بی روزنامه برگرده بودم که کلید توی در چرخید. بارون می اومد. من از صدای بارون نفهمیده بودم. اما همین که روزنامه ی خیس خالی رو رو سرش دیدم دوزاریم افتاد که روزنامه ی امشب چتر سر بابا شده تا برسه به خونه! یه برگ سالم ازش نمونده بود واسه خوندن. از این بگذریم که اون شب مامان یه دل سیر برای بابا درد و دل کرد و بابا پشت صفحه حوادث قایم نشد. اما تا یادم نرفته بگم که هنوز نگه اش داشته ام. جوهر همه خبر ها رو آب بارون پاک کرده بود و چیزی که از اون همه کاغذ کاهی مونده بود عطر ده برابر شده یه مشت کاغذ مچاله و خیس بود که تیتر هیچ خبری رو نمی شد درست حسابی از روش خوند.

 

متن خوانی آقای سپند امیر سلیمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, سپند امیر سلیمانی, رادیو هفت

حالا که آمده ای
تاريخ : شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ | 10:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1097 - شنبه 2 اسفند 1393}

 

حالا که آمده ای، حالا که این همه قرار و بی قراری هم دست شده اند تا تو را در یکی از بی شبیه ترین دقایق آفرینش روبروی من بنشانند، لااقل حرفی بزن. من حق دارم جوابی بخواهم برای آن همه چشم به راهی و این همه دلتنگی. چیزی بگو. چیزی بگو که در این دلواپسی های مدام به دادم برسد. مثلاً بگو چقدر دلت هوایم را کرده بود؟ بگو راه بازگشت چقدر طولانی بود. بگو هر شب چمدانت را می بستی و هر صبح هزار دلیلِ ناگهان، راه بازگشتت را می بست. لااقل حالم را بپرس، همین. تا کجا باید فقط نگاه کنم تا شاید دست و دلت بلرزد و باور کنی کسی اینجا نشسته و مشق چشم به راهی می نویسد که همان غریبه ی پیش از این بود. که نمی خواست موقع رفتنت آنقدر به چشم هایت خیره شود که فراموش کنی آمده بودی که بمانی یا قصد رفتن داری. باور کن هیچ خاطره ای بی سر انجام نمی ماند تا من هستم ... تا عشق هست ... شعر هست. حالا که آمده ای حرفی بزن. تو خوب می دانی که قفل این طلسم کهنه، بی تمامِ تو باز نمی شود.

 

متن خوانی آقای امیر علی نبویان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

تولد یازده سالگی
تاريخ : شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ | 10:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1097 - شنبه 2 اسفند 1393}

 

تولد یازده سالگی ام با همه تولد هایم فرق دارد. البته قرار نیست فرق داشته باشد. فقط هشت نفر را دعوت کرده ام. به مامان می گویم: کسی نیست. فقط خودمانیم. و آن وقت پنجاه نفر هوار می شوند روی سرم! دختر بچه های کلاس چهارمی پر سر و صدا با تور و دانتل و دامن و تل و کفش ورنی. و البته برادر ها و خواهر های کوچکشان. هی در باز می شود، هی می افتند توی اتاق. درست عین کارتن های بی کیفیت تلویزیون تمام نمی شوند انگار. خواهر یکی شان شیر خوره است. گریه می کند. آن یکی دو تا برادر خرابکار دارد که دست و رو شسته می آیند و می زنند ظرف کریستال را می شکنند و زیر مبل چالش می کنند! آن یکی شاگرد تنبل است. هیچکی دوستش ندارد. اما توی خانه ما فقط یک بچه خوشحال است که بی خیال توی حیاط می دود و شیشه زیر زمین به توپ پرتابی اش هزار تکه می شود. اصلاً نمی دانم چرا همه شان می دوند. یک جور عجیبی شاد اند. چنان می خندند انگار خانه خودشان است. انگار من رفته ام خانه شان. انگار تولد همه مان است. مادر اما دعوایم نمی کند. با دهن باز می ایستد گوشه اتاق و بچه ها را نگاه می کند. پدر چند بار می رود و کیک و کالباس می خرد. بچه ها اما عین موریانه های کارتون مورچه خوار افتاده اند به جان ساندویچ ها. من اما اول حیرانم. هی می روم توی آشپزخانه و قسم می خورم که این ها را دعوت نکرده ام. کسی اما اهمیتی نمی دهد به حرف هایم. می گویند تو به مهمان ها برس. اما نمی شود. چه جوری بهشان برسم؟! آن طوری که تمرین کرده بودم؟ بهشان چی تعارف کنم؟ گریه می کنم و می روم توی اتاق قایم می شوم. اما بعد می بینم کسی به سراغم نمی آید. بر می گردم توی اتاق پذیرایی و می بینم گوش تا گوش نشسته اند برایم دست می زنند و تولد مبارک می خوانند و دستم را می گیرند. پدر می گوید: دوستت دارند. داری یاد می گیری که آدم ها را خوشحال کنی و این اولش است. و من می خندم. گوشه چشمم اما اشک است. اشک خوبی است.

 

متن خوانی خانم سحر صباغ سرشت (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

خوش به حالت
تاريخ : سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ | 23:2 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1093 - سه شنبه 28 بهمن 1393}

 

آنهایی که کمتر تو را می شناسند همیشه می گویند خوش به حالت. فکر می کنند آرامش تو و شادی ات نتیجه بی خیالی هاست. فکر می کنند تو بلدی دنیا را ندیده بگیری. به خیالشان می رسد بدی ها را حس نمی کنی. آنها فکر می کنند دیوار شادی تو به اندازه صدای خنده هایت بلند است. اما کسانی هستند که بیشتر می شناسندت. بیشتر در کنار تو بوده اند و یا عمیق تر تو را دیده اند. آنها می فهمند و می دانند که بدی های دنیا را خوب دیده ای. می بینند ناراحتی هایی را که روی دلت سنگینی می کند را بلدی با چند تا خنده بلند از سرزمین قلبت بیرون کنی. آنهایی که تو را بیشتر بشناسند حساب نفس های سنگین شده ات را دارند و می بینند گاهی با ته مانده امید، تاریِ چشم هایت را پاک می کنی. آنهایی که تو را بهتر می شناسند خوب می دانند همیشه قاعده ها بر عکس است. آدم هایی که زیاد می خندند، زیاد نمی خندند! آنهایی که دوست زیاد دارند، دوست های کمی پیدا می کنند و آنهایی که می خواهند غمگین به نظر برسند غم های کوچک تری دارند. قدر شادی را کسانی می دانند که قلب سنگین تری داشته باشند.

 

متن خوانی آقای بابک حمیدیان (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, بابک حمیدیان, رادیو هفت

بازی قایم باشک
تاريخ : سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ | 22:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1093 - سه شنبه 28 بهمن 1393}

 

چشم می گذارم مثل دوران کودکی. بازی قایم باشک برایم مثل بودن و نبودن است. مثل بچه های متقلب از زیر بازو هایم سایه هایت را تعقیب می کنم. مبادا چشم باز کنم و تو نباشی. به هر طرف نگاه می کنم رد حضورت، مثل خودت پا بر جاست. بیا بازی مان را عوض کنیم... شاید بالا بلندی. اما نه... تو همیشه بالاتر از من بودی. بیا گرگم به هوا بازی کنیم. مثل همیشه من گرگ می شوم و تو آدم خوبه ی همه ی قصه ها.

 

متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

خانم
تاريخ : یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ | 16:4 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1081 - یکشنبه 12 بهمن 1393}

 

دلم قدم زدن در کوچه پس کوچه هایی را می خواهد که بشود ساعت ها پشت ویترین مغازه هایش ایستاد. پله های پل هوایی را دو تا یکی بالا رفت و بی خیال نگاه مات شده ی عابران از ته دل خندید. دلم حتی گریه کردن هایی را می خواهد که از بهانه هایی ساده آشوبی به پا می کرد. برای یک عروسک پارچه ای، برای یک جفت کفش، برای تمام آرزو هایی که آن روز ها کلید اجابت شان در دستان مهربان پدر بود. و یا صدای دلنشین مادر. سخت بود بزرگ شدن و قد کشیدن. طاقتی که هیچ وقت در باورم نمی گنجید. چه تاوان تلخی داشت این کلمه ی «خانم». که از وقتی همنشین نامم شد مجبور به سکوت شدم و دیگر حرف هایم را به حساب کودکانه هایم نگذاشتند. حالا هر بار هوای بی هوا خندیدن به سرم می زند باید خلوتی پیدا کنم. این روز ها تمام خنده هایم تمام گریه هایم تمام شیطنت هایم به احترام یک واژه سکوت کرده اند. حالا خانمی شده ام برای خودم.

 

متن خوانی خانم رابعه اسکویی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

آدم های دوست داشتنی
تاريخ : یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ | 19:14 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1075 - یکشنبه 5 بهمن 1393}

 

بعضی آدم ها را نمی شود دوست نداشت. آمده اند تا دنیای سیاه و سفیدت را همرنگ لبخندشان کنند. و به تو بفهمانند که دنیا هنوز جای خوبی است برای نفس کشیدن. حتی اگر تمام عمرت را بگردی هم دلیل دوست داشتنی بودنشان را پیدا نمی کنی. نه با عطر خاصی به لحظه های تنهایی ات هجوم می آورند و نه همراه عروسک کوچک آویزان از آینه برایت یاد آور روز های خوب می شوند. نه صدای شان تکه های دلت را بند می زند و نه رویای قشنگی برایت زمزمه می کنند. اما طور عجیبی هستند. انگار آفریده شده اند تا دوستشان داشته باشیم. تا مهربانی کنند. و برای ثانیه ثانیه ی نبودنشان حسرت و دلتنگی به بار بیاورند. این ها همان آدم هایی هستند که فراموش کردنشان حتی از ضعیف ترین حافظه ها هم بر نمی آید. همان هایی که رسالتشان معجزه ای است برای شب های تاریک و پر تشویش دیگران. حتی اگر سال ها بگذرد از این دیدار، باز هم به گوشه ای از تنهایی ات سرک می کشند و می شوند دلیل کوچک خوشبختی. این آدم ها را نمی شود دوست نداشت چون برای دوست داشته شدن آفریده شده اند.

 

متن خوانی خانم مریم سعادت (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بی واژه ها
تاريخ : یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ | 19:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1075 - یکشنبه 5 بهمن 1393}

 

دور از چشم اتفاق ها بی بهانه نگاهم کن. بی انتظار فصل رسیدن بگذار مدام از شاخه ی نگاهت میوه های نورسی را بچینم که پیشتر ها فقط در رویا دیده بودم. در ازدحام این همه حرف، گاهی مرا به دو فنجان از چای چشم هایت میهمان کن بدون قند. فقط با لبخند. تمام بی واژه های ذهنت را با نگاهت برایم بگو و از نگاهم بخوان، بخوان تپش های قلبم را در نیمه چشمم. در فاصله اخم ها و لبخند ها مردمک چشم هایت را به نگاهم بدوز و بگذار گفتنی ها را بگویم. به هر کجا که نگاه کردی کمی بیشتر ببین. ببین که دنیا چقدر زیبا تر می شود با ما. وقتی درنگ می کنی در چشم هایم. وقتی خیره می شوم در آن اتفاق بی تکرار. اصلاً بیا به شرطی زندگی کنیم که عشق از آنچه در رفتار می بینیم به نگاه ما نزدیک تر باشد. به جای یادگاری نوشتن و عاشقانه حرف زدن بیا فقط نگاه کنیم تا رازمان تا ابد سر به مهر بماند.

 

متن خوانی آقای امیر علی نبویان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

مثنوی معنوی
تاريخ : یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ | 19:9 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1075 - یکشنبه 5 بهمن 1393}

 

ای حرم نگاهت سبب گرمی بندر                شیرینِ پریشانِ من ای قند قلندر

ای یک شبه دیوانه شدن از برکاتت              دیوانه غزل حاصل حمد حرکاتت

ای مهر تو چون مادر و بحر تو چو کودک         تا بوده ندیده است کسی مثل تو کودک

ای ماهی قرمز تو کی از آب پریدی               رویای مرا دیدی و از خواب پریدی

بادی که از این راه پر از خاک گذشتی           یا آب که از این همه گلپاک گذشتی

چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی      بی داشتن دانه در این دام نشستی

دیدم که نگاهت غم در بین نشاط است       گیسوی تو مجموعه پل های صراط است

تا دست به دستت زدم از برق پریدم           خورشید تو را دیدم و از شرق پریدم

شمسم شدی و مولوی ام کردی و رفتی     با چند غزل منزوی ام کردی و رفتی

ناگاه به هم ریخت فعول و فعولاتم               من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم

هیچ آینه در حسن تو تأثیر ندارد                  یک بیت نیازی به تو تفسیر ندارد

 

شعر خوانی آقای بهنام تشکر (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, بهنام تشکر, رادیو هفت

کفش های کهنه
تاريخ : پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ | 16:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1073 - پنجشنبه 2 بهمن 1393}

 

شده بود کفش های میرزا نوروز. هزار بار با دست های خودم گذاشته بودمش در سطل پهناور و دهن گشاد زباله! هزار بار سعی کرده بودم با هزار دوز و کلک از سر پاهایم بازش کنم. نشده بود که نشده بود. هر بار به بهانه ای بر می گشت. مثلاً یک روز که بساط کوه نوردی چیده بودیم از ته جا کفشی زل زد توی چشم های من و طوری که انگار بچه ای چند ساله باشد پرسید: بدون من میری؟! شما که غریبه نیستید بد جوری عادتم داده بود به بی تکلیفی اش، به راحتی اش، به دم دست بودن و حتی همین صدای لخل لخ مسخره ای که اواخر به مزیت هایش اضافه شده بود. کفش ها این طوری اند. آدم ها را عادت می دهند به خودشان. چند وقت که پا به پای آدم آمده باشند خیال می کنند عضوی از بدن صاحبشان شده اند. این است که موقع رفتن به همین راحتی ها نمی روند. چند قدم باید رفت تا کفش های نو بدانند کجا ها باید بی صدا تر باشند و کجا ها باید طوری صدای رفتن بدهند که دل پشت سری ها را بلرزانند. کفش های نو کجا، هم پا های سال های دور کجا؟! گیرم روی سر و صورت قدیمی تر ها خط و خش هم افتاده باشد. گیرم سرما و باران از ترس کفش های میرزا نوروز که هر کداممان دست کم یکی یک دانه اش را در جاکفشی هایمان قایم کرده ایم، حسابی انگشت پای آدم را عذاب بدهد. چه خیالی؟! این کفش های کهنه هستند که عین رفقای قدیمی رگ خواب و راه و رسم آدم را بلد اند. ته دل آدم را می شناسند و هر بار که کنارشان گذاشته باشی خودشان می فهمند. ته دلت چیزی نبوده. و احتمالاً خیلی زود باز بهشان محتاج می شوی. این است که یک گوشه دنج قایم می شوند تا دوباره وقت برگشتنشان برسد.

 

متن خوانی آقای کیوان محمود نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

کفش ها
تاريخ : پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ | 16:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1073 - پنجشنبه 2 بهمن 1393}

 

چقدر سخت است وقتی که می خواهم در فرار از تنهایی، بند کفش هایم را محکم کنم. پا ها راه رفتن ندارند. اما کفش ها هم سفر می خوانند. می خواهند هم قدم جاده ها باشند و شعر سفر بسرایند. آنها نمی دانند وقتی پا ها دلشان نیاید قدم از قدم بردارند عاشقانه ترین ترانه ها هم نمی توانند کفش ها را راه بیاندازند. من به کفش هایم می گویم صبر کنید شاید او خودش بیاید و کفش هایم می خندند به خوش خیالی من. که هر صدایی را که می شنود می گوید این دیگر صدای کفش های اوست.

 

متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

کفش ها نبض قدم های ما هستند
تاريخ : پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ | 16:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1073 - پنجشنبه 2 بهمن 1393}

 

کفش ها نبض قدم های ما هستند. هر رنگی هم داشته باشند خوب است. چه خسته باشند و دهان اعتراض باز کنند. چه با بندی به هم بسته شده باشد دهانشان. کفش ها نبض قدم های ما هستند. راه نشان دادن راه های طولانی و کوتاه. یادم است چاپلین گفته بود هر کس را که می خواهم بشناسم به کفش هایش نگاه می کنم. کفش ها واضح تر از آدم ها حرف می زنند.

 

متن خوانی خانم مونا فرجاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

از یک جایی به بعد...
تاريخ : چهارشنبه ۱ بهمن۱۳۹۳ | 17:18 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 1072 - چهارشنبه 1 بهمن 1393}

 

در طول زندگی مان بار ها و بار ها با جمله «از یک جایی به بعد» مواجه می شویم. از یه جایی به بعد دیگه برام مهم نبود. از یک جایی به بعد دیگه نخواستم ادامه بدهم. و یا از یک جایی به بعد خیلی چیز ها عوض شد. وقتی این جمله را به زبان می آوری یعنی پای احساسی در میان است که حالا تغییر کرده است. یعنی در گذر از ساعت های به خواب رفته و ثانیه های دیر گذر، به نقطه ای رسیده ای که دلت کم آورده و همه چیز را سپرده به تقدیر. روزهایی در زندگی هست که دوست داری تک تک آدم های اطرافت را جمع کنی و واو به واو حرف هایشان را بشنوی و ببینی کدام شان از دلتنگی هایت بو برده اند. کدامشان برای نگرانی هایت بی قرار شده اند و کدامشان در هوای تو نفس کشیده اند. از همان جا به بعد راه را از بی راهه سوا می کنی و در ازدحام آدم های رنگارنگی که دور و برت را گرفته اند، کسی را پیدا می کنی که می شود دل به دلش بدهی و خودت را آماده کنی برای سفری تا ابدیت. زندگی من هم از یک جایی به بعد دلخوش به حضور عشق شد. و این بزرگترین سرمایه این روزهای من است.

 

متن خوانی آقای ارسطو خوش رزم (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی