تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم تا از عطش، گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند

بی رخصت کلید

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



از زبان یک سوسک
تاريخ : پنجشنبه 19 تیر1393 | 18:20 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 926 - پنجشنبه 19 تیر 1393}

 

سلام سوسک! و او هم جواب من را داد

کمی گذشت و خود را کنار من جا داد

کمی گذشته و انگار چانه اش گرم است

مودب است و صدایش ملایم و نرم است

گلایه می کند از روزگار دور و برش

و اینکه خم شده از درد زندگی کمرش

تمام عیب من این دست و پای بد رنگ است

که با دو شاخک و بال و سرم هماهنگ است

چهار پا و دو دست مرا چکش نزنید

و دور خانه من سم سوسک کش نزنید

شما که طالب آزادی و رفاه منید

به جان مادرتان توی کله ام نزنید

نگفت جمله آخر و قلب او وا ماند

و نقش کفش کسی روی پیکرش جا ماند

«محمد فروزنده»

 

شعر خوانی آقای سعید پیر دوست (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

جناب تابستان
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

تابستان مثل خواب بعد از ظهر های کشدار آمده نشسته رو به روی بلاتکلیفی ام. اما انگار چیزی در من گم شده. نه یک بادبادک کاغذی آسمان را خط خطی می کند و نه شربت های خنک آماده در پاکت های یک بار مصرف خاطره ای به خاطرات تابستانم اضافه می کند. نه دلشوره ظهر های کلافه را دارم، نه دلتنگی غروب های انتظار را تجربه می کنم. حتی خورشید هم حرف تازه ای ندارد. فقط آمده که رفع تکلیف کند و برود. گاهی از خودم می پرسم نکند این تقویم پیش رو دروغ می گوید؟! نکند جناب تابستان راه گم کرده و روزهای خوشش آفتابی نمی شوند؟! نکند...؟ اما این حرف ها بی فایده است. تابستان هم فرصتی است تا بهانه های عاشقانه بگیرم. تا شاید تو نگاهم کنی. و گرنه این تابستان هم مثل تابستان های پیش از این می توانست با تو دوست داشتنی تر از این باشد.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

آلبوم های عکس
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

از اینکه آلبوم های عکس توی کشو های کمد خاک بخورند دلم می گیرد. از اینکه اسم پوشه های کامپیوتری را بگذارند دفترچه های خاطره حالم بد می شود. به خصوص وقتی که می خواهی پا به پای تکنولوژی قدم برداری اما به تو می گوید ظرفیت پر شده و برای اینکه بتوانی همه عکس هایت را از این قوطی الکترونیکی بیرون ببری باید قید چند تایشان را بزنی چون حجمشان زیاد است یا چه می دانم از این حرف ها. عکس را باید برد به آتلیه و چاپ کرد. مات یا براق فرقی نمی کند. تنها باید مواظب باشی که درست و تمیز زیر آن لایه نازک برگه های آلبوم جا بگیرند بعد آرام آرام ورق بزنی و چشم بدوزی به آدم هایی که جا شده اند در قطعه های مستطیل شکل. آدم هایی که اگر یک شب تا صبح نگاهشان کنی خودشان از میان آلبوم بیرون نمی آیند اما یادشان چرا. این روز ها اگر برق را از خانه های این مردم بگیری، زندگیشان فلج می شود اما اگر عکس هایت را چاپ کرده باشی در تاریک ترین شب ها هم زیر نور شمع، صورت عزیزت دیده می شود. آن وقت تو، او، خدا... هر سه... کی فکرشو می کرد؟!

 

متن خوانی آقای بهرنگ علوی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تابستان
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

گاهی حواسمان آنقدر پرت زنده مانی می شود که زندگانی را از یاد می بریم. آنقدر در حواشی پرسه می زنیم که از اصل دور می افتیم. مثلاً همین چند وقت پیش یک اتفاق بزرگ و مهم رخ داد. یک اتفاق داغ داغ. تابستان شد! اما من اصلاً نفهمیدم. خدا خیر بدهد این تقویم رومیزی را که گهگاه از سر اجبار نگاهم را به سمت خودش می کشد و دست کم تغییر فصل ها را به یادم می آورد. در اوج خستگی، لحظه ای چشمانم را می بندم و از تمام مشغله های کاری فاصله می گیرم. اجازه می دهم ریه هایم هوای تابستانی را تجربه کنند. پس باز هم تابستان آمد با یک بغل پر از سوغات فصل نو. دست هایش بوی پونه کوهی تازه می دهند و نگاهش سرشار از شادی کودکانه ای است که روحت را سر ذوق می آورد. با آفتاب، تنورش را روشن می کند و میوه ها را شیرین و آب دار می پزد و در سایه درختانش خستگی را از تن کارگران شهرداری به در می کند. چه صفایی دارد تابستان و طعم شربت آلبالو. بوی نمکین آب دریا، شب زنده داری های روی پشت بام کاه گلی خانه عمه جان و شمردن ستاره های راه شیری تا صبح. از خودم می پرسم چرا باید این همه رنگ و بو و مزه در لا به لای ترافیک و بی حوصلگی و عجله آدم ها گم شود و از تابستان تنها سه کلمه روی تقویم بر جا بماند: تیر، مرداد، شهریور. تغییر فصل یعنی یادمان باشد که باید زندگی کرد حتی با یک بهانه. حتی اگر آن بهانه فقط تابشتان باشد و بس.

 

متن خوانی آقای سینا رازانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

مناجات 11
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:27 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

خدایا تو فرمودی و گفتارت حق و وعده ات راست است. که فرمودی درخواست کنید خدا را از فضلش که به راستی او به شما مهربان است. و رسم تو چنان نیست ای آقای من که دستور سوال بدهی ولی از عطا و بخشش دریغ نموده و خود داری کنی. و تویی بخشاینده به عطا یا بر اهل کشور خود و متوجه بدان ها به مهربانی و رأفت.

 

مناجات خوانی آقای بهادر زمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

واژه های ابری
تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 11:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 924 - سه شنبه 17 تیر 1393}

 

نمی دانم از جان واژه های ابری من چه می خواهی. واژه هایی که بی حواس از گرم ترین فصل سال دوست دارند ببارند. و به تلافی تمام این راهی را که گز کرده اند و با یه صفحه سفید کاغذ روبرو شده اند می خواهند انتقام سختی از من بگیرند. انتقامی شبیه به یه نامه، یه شعر یا یه دل نوشته که شاید در انتهای همین راه همراه یه شاخه گل به دستت داده ام. شاید بخندی یا شاید برایت دلنشین باشد. شاید از بر بخوانی اش. آن هم روزهایی که دلتنگی امانت نمی دهد. شاید ناخواسته زمزمه اش کردی. همان موقع که پشت خوش منظره ترین پنجره ایستاده ای و محو تماشایی. شاید اصلاً ندانی. و این شعر، این حس ناب و عاشقانه از دست برود و کاغذی مچاله بشود در سطل زباله خانه ات. شاید برای همیشه بی مخاطب بماند. تمام این واژه هایی که تو دست از سرشان بر نمی داری. تویی که محکوم به بی نامی شده ای و چون سایه ای سیاه در تمام خواب هایم پرسه می زنی. نمی دانم از جان این واژه های ابری چه می خواهی اما کسی که این حرف ها را می گوید مدت هاست که کشتی اش به گل نشسته. پس امیدی به ادامه این رویاها نداشته باش وقتی تمام این امید تویی.

 

متن خوانی خانم فرناز رهنما (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, فرناز رهنما, رادیو هفت

مناجات 10
تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 11:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 924 - سه شنبه 17 تیر 1393}

 

ای آقایم، آرزویم بزرگ و عملم زشت است. پس تو از عفو خویش به اندازه آرزویم به من بده و مرا به بد ترین عملم مواخذه مکن، زیرا کرم تو برتر است از مجازات گنه کاران و بردباری ات بزرگ تر است از مکافات تقصیر کاران. و من ای آقایم، به فضلت پناهنده گشته و از تو به سوی خودت گریخته ام و خواستارم آنچه را وعده کردی. از چشم پوشی نسبت به کسی که خوش گمان به توست.

 

متن خوانی آقای بهادر زمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

ای دوست
تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 17:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 923 - دوشنبه 16 تیر 1393}

 

من کی ام؟ دوزخی روی زمینم ای دوست    گر بهشتم ببری باز همینم ای دوست

بشتاب اول این راه و به من خرده مگیر          من درنگ نفس بازپسینم ای دوست

از چه دلگرم به فردای تو باشم دیریست        که به امروز خودم نیز ظنینم ای دوست

من ز آبادی تو بهره نبــردم زیــرا                   روزگاری است که ویرانه نشینم ای دوست

هیچ کس مثل من آلوده من نیست چرا         تو نکردی حذر از من که چنینم ای دوست

همه سهم من از عشق تو غم بود ولی        دوست دارم که تو را شاد ببینم ای دوست

دوست دارم که بگویند چه می خواهی تا      تو را از همه عالم بگزینم ای دوست

 

شعر خوانی آقای امید محمد نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

گذشت زمان
تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 17:39 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 923 - دوشنبه 16 تیر 1393}

 

بالکن کوچک خانه ها جهان بزرگ گلدان هایی است که آنجا زندگی می کنند. و در روز های آفتابی هنگامی که پروانه ها دورشان حلقه بزنند و صدای آواز گنجشک ها اطرافشان را پر کنند، بهشت برایشان معنی می شود. دنیا می تواند به همین قشنگی باشد. این را مرد باغبان می گوید. وقتی که دارد شاخه حسن یوسف را به گلدان دیگری قلمه می زند. وقتی که از یک ریشه نحیف یک گل مخملی کامل داشته باشی معنی حرفش را بهتر می فهمی. تنها باید بگذاری که زمان بگذرد و باور کنی که گذشت زمان داروی خیلی از درد های بی درمان است.

 

متن خوانی آقای علی اکبر عبدالرشیدی (مجری)

 


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

برای آخرین بار
تاريخ : یکشنبه 15 تیر1393 | 19:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 922 - یکشنبه 15 تیر 1393}

 

در زندگی اتفاق هایی هست که اصلاً رخ می دهد تا تو چیز هایی را برای همیشه از ذهنت پاک کنی یا تا ابد به یاد بسپاری. مثل آخرین باری که در اتاق های خالی خانه ای که فروخته ای قدم می زنی. از کنار هر ستون به آهستگی راه می روی تا همه اتفاق هایی که دوستشان داری دوباره در ذهنت مرور می شود. حتی به رد مستطیل شکلی که قاب عکس روی دیوار باقی گذاشته هم دقیق می شوی. آخرین باری که خواستی یک عکس یادگاری را چاپ کنی تا همیشه جلوی چشمانت باشد کی بود؟ حالا که حرف عکس و خاطره شد خیالت پرواز کرده تا سال های دور و یک صدا در گوش تو زنگ می خورد: «بچه های آخر کلاس، بیاین دور هم جمع بشیم آخر سالی با معلم یه عکس داشته باشیم. شاید سال بعد دیگه همدیگه رو نبینیم.» یک جمله انگار به مغز سرت میخ می کوبد: «شاید دوباره همدیگر را نبینیم». در زندگی ات چند تا از این شاید ها واقعیت شده؟ باز فکر می کنی به همه خاطره های خوبی که با یک نفر داشتی. می دانی که دوباره داری اشتباه می کنی؟ اما حریف خودت نمی شوی. دوباره می روی سراغ یادکار هایی که پیش تو جا گذاشته و با خودت می گویی برای آخرین بار.

 

متن خوانی آقای سیاوش مفیدی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بمون
تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 19:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 921 - شنبه 14 تیر 1393}

 

نرو، بمون، ببین که حلقه بسته

دور چشام یه قطره جنس بارون

کاش می دونستی وقتی که می خندی

تموم میشن تموم غصه هامون

بمون، نرو، نرو نذار بپوسم

ببین که شب منتظر ستاره ست

تو دستتو هدیه به دست من کن

پیشکش من یه قلب پاره پاره ست

بمون بمون کنارم، نگو دوست ندارم

بمون نذار بپوسم، بمون نذار ببارم

نه ایندفه می خوام که پس بگیرم

سهم دلم رو از غرور چشمات

تا جون دارم می خوام به روی ماهت

زل بزنم بشم غرق تماشات

من و تو و یه جاده ی نرفته

من و تو و یه شب پرستاره

دستاتو دور دست من حلقه کن

دوباره و دوباره و دوباره

بمون بمون کنارم، نگو دوست ندارم

بمون نذار بپوسم، بمون نذار ببارم

 

برگرفته از مجموعه شعر «قیامت می کنم با تو» اثر حامد و پریا صوفی پور.

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

کسره
تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 19:5 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 921 - شنبه 14 تیر 1393}

 

تو یک جا گم شده ای

من همه جا را باید بگردم

***

پلک بر پلک می گذاری

به خود می گویی اندوه نیز مضحک است

زیرا تمام می شود

پلک بر پلک می فشاری و می دانی

آنچه تمام می شود تویی نه اندوه

***

قصدت اگر دریا باشد

به کویر باشی حتی اگر

ساحل از نوک کفشت آغاز می شود

***

تو گفتی باش

من پدید آمدم

من عمری است می گویم باش

اما هر لحظه تنها تر می شوم

***

باد عطر گل آورد

آهو از بوی پلنگ غافل شد

باد بوی خون برد

 

برگرفته از مجموعه شعر «کسره» اثر علیرضا روشن (نشر نیماژ)

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

غزل حافظ
تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 19:3 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 921 - شنبه 14 تیر 1393}

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند           و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند            باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال           که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب     مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد          که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد      اجر صبری است کزان شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود            که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

حافظ خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, حافظ خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

استخاره
تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 19:2 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 921 - شنبه 14 تیر 1393}

 

نه گل صد برگ دارم که پر پر کنم و نه سکه ای زمین می اندازم که شیر بیاید یا خط. مانده ام بین دو راهی و نمی دانم جواب سوالاتم را باید از توی کدام پیچ این زندگی بیرون بکشم. وقتی که قرار است بین بد و بد یک گزینه را انتخاب کنی دلت می خواهد زمین دهان باز کند و تو را با همه سر در گمی هایت فرو ببرد. این بیچارگی وقتی که می خواهی از بین خوب و خوب هم فقط یکی را برداری به سراغت می آید. این طور وقت ها به شکل عجیبی دوست دارم برگردم به دوران کودکی. به آن زمان که یک بزرگتر برایم تصمیم می گرفت و بهترین را می خواست. اگر روز اول مدرسه ام، دل به دل گریه های من می دادند و مرا به خانه بر می گرداندند... اگر آن شبی که دمای بدنم داشت سی و نه را هم رد می کرد... فوبیای مرا از تزریق آمپول جدی می گرفتند... نمی توانم این جمله ها را کامل کنم. درست مثل قدم آخری که نمی توانم بردارم. خدایا به سن و قد و هیکلم نگاه نکن. خیال کن من هنوز همان موجود نحیف و کوچکم که تو باید دستش را بگیری. من چشم هایم را می بندم، تو چراغ را روشن کن.

 

متن خوانی آقای مجید آقا کریمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی