تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 
 

 

 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم تا از عطش، گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند

بی رخصت کلید

 

 

 

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



فعلاً بخند
تاريخ : سه شنبه 8 مهر1393 | 19:49 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 989 - سه شنبه 8 مهر 1393}

 

برای من شبانه روز یعنی چهار ساعت آخرش. برای من نوشتن یعنی با کمترین کلمات بهترین مفهوم را رساندن. حتی مهم نیست کلماتی که می نویسم نقطه و سرکش دارند یا نه. برای من غذا خوردن یعنی سه بار جویدن و قورت دادن. آب خوردن یعنی لیوان را یک نفس سر کشیدن. من دوست دارم زود تر از لحظات حرکت کنم و دقیقه ها به دنبال من بدوند. اصلاً برای من سخنرانی یعنی پنج دقیقه یک نفس حرف زدن و فیلم یعنی فیلم کوتاه. این همه را گفتم زیاد شد! با اینکه می گویند عجله کار شیطان است اما من کاری به کار شیطان ندارم. من فقط عجله دارم. باید از روی دیوار ها بپرم و برسم به جایی که باید برسم. آخر همیشه دیر می شود. این ها را توی آرشیو قدیمی وبلاگ دختری خواندم که خودش آدرس اینترنتی نوشته هایش را به من داده بود. او را روی ویلچرش در خیابان دیدم و کمکش کردم تا از روی پل عبور کند. قبل از اینکه خداحافظی کنیم به من گفت همیشه وقت برای غصه خوردن هست. فعلاً بخند. بیشتر بخند.

 

متن خوانی خانم غزل شاکری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بی خداحافظی
تاريخ : سه شنبه 8 مهر1393 | 19:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 989 - سه شنبه 8 مهر 1393}

 

وقتی قرار است بروی دل دل نکن. منتظر نمان. هیچ اتفاقی قرار نیست ماندگارت بکند. وقتی قرار است بروی حتماً دلشوره هایت را مرور کرده ای؛ یادگاری هایت را، بغض های پشت سرت را. یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم. و باران هایی که بر سرمان بارید. و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم. بهانه برای رفتن زیاد است این ماندن است که بهانه نمی خواهد. این ماندن است که دل می خواهد. شهامت می خواهد. عشق می خواهد. حالا هی تو بگو باید بروی.

اصلاً همه دنیا را جاده بکش. بگو که عشق به درد شعر ها می خورد. و من می ترسم از کسی که دیگر حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند. کسی که می داند به غیر از من کسی منتظرش نیست. اما دلش هوای پریدن دارد. وقتی قرار است بروی حتی به آینه نگاه نکن. شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده منصرفت کند از رفتن. شاید نم اشکی ببینی، غباری، خیالی دور در آستانه ویران شدن. شاید نا خود آگاه در آینه لبخند بزنی و به تصویر دیر آشنای محصور در قاب بگویی: سلام. شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی. تو لبخند بزن. من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم. نمی گویم نرو. اصلاً مگر چیزی عوض می شود؟ فقط «والله خیر الحافظین» می خوانم و به چهار جهت فوت می کنم. حتی اگر دیگر نبینمت هر شب به خوابت می آیم تا به یادت بیاورم که بی حداحافظی رفتی.

 

متن خوانی آقای رحیم نوروزی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

صبوری
تاريخ : سه شنبه 8 مهر1393 | 19:45 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 989 - سه شنبه 8 مهر 1393}

 

زندگی ام بدون تو مثل کلاف کاموایی پیچ خورده است. اولش قرار بود شبیه پلیوری زیبا و چند رنگ شود اما گره خورد. قرار بود شبیه ژاکتی تک رنگ و با غرور باشد اما گره خورد. قرار بود شبیه شال گردن یا کلاه یا دستکشی برای روز سرما شود اما گره خورد. این کلاف سر در گم را باز می کنم تا از سر بنویسم نوشته های غلطم را بر دیوار زندگی اما غلط هایم در هم پیچ می خورد و صبوری لازم است. صبوری شبیه مادری که در انتظار فرزندش خوابش نمی بَرَد. صبوری شبیه آخرین روز سربازی. صبوری شبیه مردی که از اسب افتاد. اما اصل تویی وقتی با سوت آفتاب از خواب بیدار می شوم و به یادت صبوری آغاز می شود.

 

متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

از وقتی که آمده ای ...
تاريخ : یکشنبه 6 مهر1393 | 18:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 987 - یکشنبه 6 مهر 1393}

 

از وقتی که آمده ای آدم ها را فقط با یک عدد می شناسم. عددی حدود صفر نهصد و خورده ای! وقتی صدایم می کنی یعنی یکی کارم دارد. نمی خواهد فقط حالم را بپرسد. یا شاید خبری دارد، خوب یا بد. که این روز ها بدش کمی بیشتر است. خودمانیم، ذاتت خراب است! وقتی بی قرار منتظر زنگ خوردنت هستم یا قالم می گذاری یا دستم می اندازی. و وقتی هم به خیالم از باتلاق یک عالمه تشویش دست و پا زنان خلاص می شوم تا سر به بالش آسایش می گذارم یک زنگ و یک خبر تازه و باز روز از نو روزی از نو. گاه سرگردانی و گاه گریزان. تکلیفت نه با من روشن است نه با خودت. اصلاً می دانی آن مشترک مورد نظر کیست که این قدر بی رحم و رک و بی خیال می گویی: در دسترس نیست. کاش به آن کله آهنی ات فرو می رفت معنی پاره تن، دلدار، طلب کار... . آن وقت می فهمیدی چه کسی را به من وصل کنی و چه کسی را نه.

 

متن خوانی آقای امیر علی نبویان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

یه کم دیگه از جبهه واسم بگو
تاريخ : شنبه 5 مهر1393 | 22:16 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 986 - شنبه 5 مهر 1393}

 

چه آرامشی تو چشات حاکمه

زمین خوردی اما دلت رو به راس

کجا دیده بودم تو رو هم قطار؟

چقد عطر پیراهنت آشناس

باید کوله بارو بذاری زمین

باید زخم عشقو تحمل کنی

چه آتیشی افتاده توی تنت

باید تو دل شعله ها گُل کنی

چقد طعنه خوردی از اطرافیات

چقد گریه می کردی و بس نبود؟

دفاع تو از دین و ناموس و خاک

واسه خیلیاشون مقدس نبود

یه کم دیگه طاقت بیار و بجنگ

خدا دوست داره عشقو ثابت کنی

می خواد پر بگیری به سمتش بری

می خواد آسمونو به نامت کنی

می دونم اسیری چه بد دردیه

درسته که سخته زمونه رفیق

خودش گفته بعد از غم، آسونیه

خدا پای حرفش می مونه رفیق

اگه گاهی وقتا بهت سخت گرفت

اگه خواست مث شمعی آبت کنه

واسه اینه که امتحانت کنه

دلش می خواد آدم حسابت کنه

بشین و برام عشقو تعریف کن

غم های زیادتو کم کم بگو

بذار یه کمی عطرتو بو کنم

یه کم دیگه از جبهه واسم بگو

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

نشانه های معمولی
تاريخ : شنبه 5 مهر1393 | 18:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 986 - شنبه 5 مهر 1393}

 

می شود کمی حواست را جمع کنی؟ جمع کنی به همین چیز های معمولی. مثلاً به شعری که زیر لب می خوانم. به عکس های قدیمی مان که گاهی دقیقه ها نگاهشان می کنم. به آهنگی که صدایش را کمی بلند می کنم و بار ها و بار ها گوش می دهم. می شود کمی حواست را بدهی به روزنامه ای که بی هدف ورق می خورد؟ یا شبکه های تلویزیونی ای که بی دلیل بالا و پایین می شوند. یا ضبط صوت کهنه که بار ها پیچ و مهره هایش باز می شود به هوای تعمیر. می شود کمی گوش کنی به... چرا خسته به نظر می رسی؟ چشمانت گود افتاده اند. امروز چه خبر بود؟! یا بشنوی دعایی که هر شب برایت خوانده می شود و ببینی نگاهی که گاهی بی هوا همه جا به دنبالت می دود. در اتاق... در آشپز خانه... موقع آب دادن گل ها... حواست را جمع کنی تا ببینی چشمانی را که زل می زند به انعکاس تصویرت وقت تمیز کردن آینه. تا ببینی مرد مغروری را که با همین چیز های معمولی در همان دقیقه های کوتاه و بلند می خواهد بگوید هنوز برایش عزیزی. می خواهد ببیند هنوز برایت عزیز هست؟! کمی حواست را به من می دهی؟ تا با همین نشانه های معمولی به یاد بیاوری که چقدر دوستت دارد.

 

متن خوانی آقای اصغر همت (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, اصغر همت, رادیو هفت

قرض
تاريخ : شنبه 5 مهر1393 | 18:53 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 986 - شنبه 5 مهر 1393}

 

یک روز مرا از خودم قرض بگیر و سعی کن دیر پس بدهی. مرا از خودم بگیر و دورم کن از این دنیایی که برایم خودم درست کرده ام. خودکار آبی را از لای انگشت هایم بیرون بیاور و به جایش آب نبات چوبی دستم بده. این همه کاغذ دست نویس را از روی میزم بردار و به جایش یک دفترچه نقاشی صد برگ بگذار. مداد رنگی ها هم کامل باشد لطفاً! می خواهم خوش نقش و نگار ترین رویا های فراموش شده ام را نشانت بدهم. مرا ببر به بزرگترین پارک این شهر و درخت ها را نشانم بده و بگو تو یک روز دیوانه این ها بودی. کنارشان شعر می گفتی و زیر سایه بلند ترینشان بود که عاشق شدی. برایم کفش کتانی تازه بخر و همراهی ام کن تا یک کوه بلند. مهم نیست قله اش چقدر مرتفع باشد. فقط باید بتوانم کمی از آن بالا بروم. باید یادم بیاید چطور می شود با کمک سنگ و چوب و کبریت و کتری سیاه سوخته قدیمی، خوشمزه ترین چای دنیا را توی استکان ریخت. من دلم را به تو امانت می دهم. و خواهش می کنم همان طور که تحویل گرفته ای پس نده. قبول می کنی؟

 

متن خوانی خانم روشنک عجمیان (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

نامه رسان
تاريخ : چهارشنبه 2 مهر1393 | 22:14 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 984 - چهارشنبه 2 مهر 1393}

 

آن ذهنیتی که قدیمی ها از نامه رسان دارند چقدر فرق می کند با مرد جلیقه پوشی که امروز جلوی در خانه ها پیدایش می شود. می توانم تصور کنم آن روز هایی را که پدرم سرباز بود و مادرم نو عروس. صدای ترمز موتور چه دلی می لرزانده از همه آن آدم های منتظر نشسته در خانه. حالا وقتی تصویر پستچی در قاب آیفون جا می گیرد با خودم فکر می کنم از دانشگاه اختاریه آمده یا شاید کارت سوخت ماشینم را فرستاده اند. نکند کسی از من شکایت کرده و نامه احضار به دادگاه برایم آمده است؟! عجیب است. دلم هوای روز هایی را کرده که تاریخ شان بر می گردد به قبل از تولدم. دوست دارم کسی برای من هم نامه بنویسد. دلم از ایمیل ها و مسیج های اینترنتی خسته شده. دوست دارم پاکتی به دستم برسد که نشانی خانه ام را با دست خط خوب گوشه سمت چپش داشته باشد. ذوق کنم از تمبر جدیدی که روی آن چسبانده اند. و بعد چشمم بیفتد به کاغذی که روی آن کسی نوشته است: سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. اگر از حال من پرسیده باشی ملالی نیست جز دوری تو. دلم می خواهد در فاصله ای دور از خودم کسی باشد که ملالی نداشته باشد جز نبودن من.

 

متن خوانی آقای سجاد افشاریان (نویسنده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

با من آینه باش
تاريخ : سه شنبه 1 مهر1393 | 19:23 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 983 - سه شنبه 1 مهر 1393}

 

به من راست بگو. آنقدر که خیال کنم با آینه طرف شده ام. باید طوری باشی که همیشه موقع دیدنت کم و زیاد خودم دستم بیاید و آنقدر درست و به قاعده حرف بزنم که مکالمه مان به مجادله تبدیل نشود. می دانی، یادم نمی آید از کی رسم شد در ورودی خانه ها آینه یا شیشه رفلکس داشته باشد. اما طرح خوبی بود. حالا قبل از اینکه پایمان را توی چاردیواری کسی بگذاریم می توانیم سر تا پای خودمان را بر انداز کنیم. بعد شاید بفهمیم که چه طور باید سلام کنیم که از این چاخ سلامتی کردن حال میز بان هم حقیقتاً خوب بشود. خوب است که اصلاً یکی از دیوار های سالن پذیرایی خانه ها را آینه کار بگذارند. آن وقت هنگام حرف زدن از خواسته ها و آرزو هایت همین که چشمت به خودت و قد و قواره ات بیفتد لحن و کلامت را درست می کنی. نه چیزی می گویی که کسی پیش خودش به تو بخندد، نه قولی می دهی که فردا روز، دل شکستنی در پی داشته باشد و نه حتی کلامی به زبان می آوری که تو را کوچک کند. می بینی این حواس جمعی بعضی ها چقدر مهم است؟! با من آینه باش.

 

متن خوانی آقای مرتضی زارع (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

آخ اگه بارون بزنه
تاريخ : سه شنبه 1 مهر1393 | 19:21 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 983 - سه شنبه 1 مهر 1393}

 

دقیقه های کش دار و بی حوصله. ساعت های سنگین و بی رمق. هیاهوی مبهم آدم ها در پشت پنجره. روی تن کوچه و خیابان، درون فروشگاه ها و پارک ها. آسمان بی رنگ و هوای دلگیر پاییز. همه این ها وادارت می کنند آنقدر در خودت فرو بروی که بلند ترین صدا های اطراف هم تو را متوجه خودش نکند. موج های بی وقفه خیال و خاطرات، جوری تو را با خود می برند که نمی فهمی در کدام روز و کدام ساعت غرق می شوی. هر کجا که باشی فرق نمی کند. وقتی حوصله ات را در نقطه ای از دیروز جا گذاشته باشی دیگر همه چیز را از پشت یک عینک پر از لک خاکستری می بینی. کدر... تیره... پر غبار و بی رنگ و لعاب. و بعد به درون یک لاک محکم و سیاه پناه می بری. برای مرور گذشته. با دقیقه های شاد و خنده های بی دلیل. و فصل های رنگی و شوق انگیز. دلم کمی باران می خواهد. که شیشه های عینکم را بشوید و نگاهم را شفاف کند. کاش می شد این ساعت های سنگین این هوای گرفته و این هیاهوی غریب و پر غبار را شست و تازه کرد. کاش کسی بیاید و این دقیقه های بی رمق را بدزدد. دلم کمی باران می خواهد. باران.

 

متن خوانی خانم الناز حبیبی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

آدم بارانی
تاريخ : دوشنبه 31 شهریور1393 | 13:11 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 982 - دوشنبه 31 شهریور 1393 - ویژه آغاز پاییز}

 

اولین باری که تو را دیدم پاییز بود. از همان پاییز های همیشگی. و من همان تنهای همیشگی که تنها دلخوش بود به خراشیدن صورت زمین با خش خش خرد کردن برگ ها. یا جنگیدن با باد بر سر تصاحب تعادل، روی جدول های کوچه تنهایی. آن پاییز، انتظار همه چیز را داشتم مگر دیدن یک آدم جدید که در امتداد کوچه می دوید. آن روز ها فکر نمی کردم تو یک مسافر پاییزی باشی. از همان هایی که یک پاییز می آیند اما پاییز دیگر نیستند. وقتی که تو دیگر آدم روز های قبل نیستی. درست یادم نیست برگ ریزانی را که می آمدی. اما وقتی که می رفتی بی گمان باران می باریده که تو اشک های بی امانم را ندیدی. و شاید هوا کمی سوز هم داشته که وقتی می گفتم من با تو از ناگفته های دلم حرف می زنم تو یقه ات را تا مرز گوش هایت بالا کشیدی و مرا نشنیدی. تو در زمستان نیامدی که بگویم آدم برفی بودی و آب شدی. در پاییز آمدی. آدم بارانی من. تو همه چیزت شبیه پاییز بود. و من دلم به این خوش است که پاییز بار دیگر باز می گردد. مطمئن نیستم اما شاید تو هم یک روز برگردی.

 

متن خوانی خانم لیلا برخورداری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, لیلا برخورداری, رادیو هفت

خیالت راحت
تاريخ : دوشنبه 31 شهریور1393 | 12:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 982 - دوشنبه 31 شهریور 1393 - ویژه آغاز پاییز}

 

دیوار های خانه آواز می خوانند و تو هنوز خوابی. صدای دیوار ها را کم می کنم. ستاره ها را فوت می کنم. خیالت راحت، این روز ها تمام می شوند. ما هم تمام می شویم. و آیندگان هیچ افسانه ای از ما نخواهد خواند. تو بخواب. چیزی نیست. من فقط خاطراتم را جمع می کنم. می خواهم آنها را با خودم ببرم که گاهی که دلم هوای افسانه ها را می کند مرورشان کنم. و یادم نرود چه رویاهایی در سر داشتم. یکی بود، یکی همیشه جایش خالی بود. خیالت راحت، قصه را همین جا به پایان می رسانم تا ثابت کنم بعد از این نبودن هایت جای هیچ حرف و حدیثی باقی نمانده است.

 

متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

چیزی منتظرم است
تاريخ : دوشنبه 31 شهریور1393 | 12:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 982 - دوشنبه 31 شهریور 1393 - ویژه آغاز پاییز}

 

چیزی منتظرم است در غریب ترین لحظه های روشن پاییز و من عجیب شادم. دست می برم و باز می کنم پنجره خاک گرفته ای را. پنجره ای که به شهری گرم و بی باران باز می شود. توی دل پنجره اما می گویم: پاییز جان بیا... بیا... بیا و با خودت باران بیاور و کمی برگ ریزان. نوری، خنده ای چیزی منتظرم است توی شب های تازه آمده پاییز. و من عجیب دلگرمم. دلگرمی قشنگ و تابناک روز های اول مدرسه. دل تپش دیدن هم شاگردی ها، حیاط خیس از باران، سنگفرش خنک کوچه.

صدایی، آوازی منتظرم است در خش خش برگ های تازه ریخته حیاط. نوری، خنده ای، یادگاری قشنگی، صدای خنده همکلاسی هزار سال پیش. صدای قشنگ مادر وقتی که برای درس خواب مانده بودم. صدای تیز زنگ آخر. صدای دویدن روی کاشی ها. لبخندی، آهی، تیک تیک رسیدن ساعتی شاد منتظرم است در این لحظه های قشنگ آمدن پاییز و من شادم. عجیب شادم. عجیب دلگرمم. عجیب می خندم. چیزی منتظرم است. کسی، صدای پایی، صدای آمدنی، لبخندی.

 

متن خوانی آقای شهروز ابراهیمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

خزان
تاريخ : دوشنبه 31 شهریور1393 | 12:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 982 - دوشنبه 31 شهریور 1393 - ویژه آغاز پاییز}

 

چه بی قرار می خواهمت. چه نا شکیب می خوانمت. طنین بی صدای فریادم را می شنوی؟ بیا... بیا و در این حجم خالی سکوت، شانه به شانه خیالم بمان تا در جاده بی انتهای شب قدم برداریم. برویم و گذر کنیم از کوچه پس کوچه های آغازین پاییزی تا آن سوی برگ ریز اندوه و تردید. نگاه کن... می بینی آنجا... لا به لای سایه ها... پشت آن تاریکی بی سبب... زیر باران دلگیر یک نفر با گام هایی لرزان و نگاهی مردد ایستاده... می شناسی؟ منم. منی که سال هاست گم شده در هزار توی خزان زده خیال گم شده ام و مانده ام در انتظار باران. بارانی مهربان که بیاید، ببارد و سیرابم کند. و لذت نوشیدن یک فنجان خاطره را در یک غروب به قلب شکسته برگ های پاییزی هدیه دهد.

«امیر عسگری»

 

متن خوانی آقای کوروش سلیمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی