تابلو اعلانات
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا
 
« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »
 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم تا از عطش، گیاه نمیرد

باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند

بی رخصت کلید

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از دوستای رادیو هفتی در خواست می کنم که با خواندن پست ها، برای هر پست، امتیاز ثبت کنند.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.



در آستانه
تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 16:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانه ای

نه به هیئت سنگی نه به هیئت برکه ای

من به هیئت ماه زاده شدم

به هیئت پر شکوه انسان

تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه خود را بشناسم و جهان را

به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی از این دست

از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار است

انسان، زاده شدن، تجسّد وظیفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن، توان دیدن و گفتن

توان اندوهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل

توان گریستن از سُوِیدای جان

توان گردن به غرور بر افراشتن

در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی، تنهایی، تنهایی عریان

انسان، دشواری وظیفه است

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

قاب
تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 16:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

تا به حال به قاب های چوبی روی دیوار دقت کرده ای؟ دیدی چطور گذشته ات را در آغوش گرفته اند و رها نمی کنند؟ انگار با همان چهارچوب ساده شان تمام خاطراتت را صاحب شده اند و خنده هایت را حبس کرده اند در همان قاب قدیمی کهنه. انگار نمی خواهند آزادت بگذارند تا فراموش کنی حرف هایی را که با هزار زحمت پشت نگاه هایت پنهان شده بودند. برای همین هم از هیچ کدام شان دل خوشی ندارم. مخصوصاً وقتی یک نفر با نگاه به این قاب عکس ها به خنده های مصنوعی ام پی می برد و کنجکاوی امانش نمی دهد. آن موقع است که آرزو می کنم کاش هیچ دوربین عکاسی ای در کار نبود. نه... کاش تمام خاطرات ماندگاری که محکوم به حبس در این چارچوب شده اند هیچ وقت تمام نمی شدند. شاید اگر این اتفاق می افتاد آدم ها با همان بی اعتنایی همیشگی شان از کنارت می گذشتند و هیچ وقت به واقعی بودن خنده هایت شک نمی کردند. خاصیت این قاب ها همین است. گاهی تو را به یاد آدم های اطرافت می آورند. آن هم درست همان زمانی که احتیاج به تنهایی داری.

 

متن خوانی آقای سجاد افشاریان (نویسنده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

زندگی
تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 16:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

دلم برای آینده تنگ شده است. یاد روز هایی که بعداً می آیند از همین حالا به خیر. به من نخندید. دیوانه نیستم. دارم از چشم انداز فردا هایم لذت می برم. آرزو نه اینکه در دلم خانه کرده باشد، بر همه وجودم حکمرانی می کند. هر شب که چشم هایم را می بندم می دانم که چیزی جز نوازش خورشید بیدارش نمی کند. هر صبح همراه لیوان چای، امید می نوشم. برنامه های روزمره ام را چنان خوش خط و مرتب می نویسم انگار که دارم بهترین خاطره عمرم را در دفترچه ای ثبت می کنم. چرا که نه؟! وقتی می توانم عاشق شوم، وقتی خدا آن بالا قرص و محکم نشسته و کافی است اسمش را بگویم تا بیاید پیش من، وقتی آنقدر انگیزه دارم که می توانم خستگی را خسته کنم چرا خوشبین نباشم؟! اوضاع حساب بانکی ام تعریفی ندارد. دور و بری هایم مهربانی یادشان رفته و شاید اگر خوب فکر کنم غصه های دیگری هم وجود داشته باشد. اما تا این نفس می آید و می رود زندگی می کنم.

 

متن خوانی خانم الهام کردا (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

قوی زیبا
تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 16:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

«مهدی حمیدی شیرازی»

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

جنس دست دوم
تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 16:49 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

باید راه بیفتم به سمت بازار دست دوم فروش ها. باید چیزی بخرم که بوی تازگی نداشته باشد و از سر و رویش خاطره ببارد. می خواهم یک صندلی لهستانی بخرم و فرقی نمی کند که اصل باشد یا نه. فقط باید کسی یا کسانی قبل از من رویش خستگی در کرده باشند. یک آینه قدیمی هم داشته باشم بد نیست. حتی اگر گوشه راستش خط افتاده باشد. یادم آمد. یک دست فنجان چای خوری هم کم دارم. البته نباید لب پر باشند و طرح شان هرچه گل درشت تر بهتر. یکی از نعلبکی ها هم اگر ترک داشته باشد اشکالی ندارد. همه این ها را جمع می کنم دور خودم تا حقیقتی را که زمانی به آن اعتقاد داشتم دوباره برایم زنده شود. اینکه همه درد ها می گذرند و تو می مانی و دنیایت. از آدم ها نا امید شده ام. این وسایل کارکرده به من ثابت می کنند که همه غصه ها تمام می شود و آدمیزاد با زخم های کهنه اش باز هم به زندگی ادامه می دهد. این وسایلی که زمانی با عشق دور هم چیده شده اند شاید تنها شاهدان عینی آغاز های رویایی باشند که سکوت بدیهی شان از جایی به بعد با سردی اهل خانه یکی شد.

 

متن خوانی آقای امین زندگانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امین زندگانی, رادیو هفت

از زبان یک سوسک
تاريخ : پنجشنبه 19 تیر1393 | 18:20 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 926 - پنجشنبه 19 تیر 1393}

 

سلام سوسک! و او هم جواب من را داد

کمی گذشت و خود را کنار من جا داد

کمی گذشته و انگار چانه اش گرم است

مودب است و صدایش ملایم و نرم است

گلایه می کند از روزگار دور و برش

و اینکه خم شده از درد زندگی کمرش

تمام عیب من این دست و پای بد رنگ است

که با دو شاخک و بال و سرم هماهنگ است

چهار پا و دو دست مرا چکش نزنید

و دور خانه من سم سوسک کش نزنید

شما که طالب آزادی و رفاه منید

به جان مادرتان توی کله ام نزنید

نگفت جمله آخر و قلب او وا ماند

و نقش کفش کسی روی پیکرش جا ماند

«محمد فروزنده»

 

شعر خوانی آقای سعید پیر دوست (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

جناب تابستان
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

تابستان مثل خواب بعد از ظهر های کشدار آمده نشسته رو به روی بلاتکلیفی ام. اما انگار چیزی در من گم شده. نه یک بادبادک کاغذی آسمان را خط خطی می کند و نه شربت های خنک آماده در پاکت های یک بار مصرف خاطره ای به خاطرات تابستانم اضافه می کند. نه دلشوره ظهر های کلافه را دارم، نه دلتنگی غروب های انتظار را تجربه می کنم. حتی خورشید هم حرف تازه ای ندارد. فقط آمده که رفع تکلیف کند و برود. گاهی از خودم می پرسم نکند این تقویم پیش رو دروغ می گوید؟! نکند جناب تابستان راه گم کرده و روزهای خوشش آفتابی نمی شوند؟! نکند...؟ اما این حرف ها بی فایده است. تابستان هم فرصتی است تا بهانه های عاشقانه بگیرم. تا شاید تو نگاهم کنی. و گرنه این تابستان هم مثل تابستان های پیش از این می توانست با تو دوست داشتنی تر از این باشد.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

آلبوم های عکس
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

از اینکه آلبوم های عکس توی کشو های کمد خاک بخورند دلم می گیرد. از اینکه اسم پوشه های کامپیوتری را بگذارند دفترچه های خاطره حالم بد می شود. به خصوص وقتی که می خواهی پا به پای تکنولوژی قدم برداری اما به تو می گوید ظرفیت پر شده و برای اینکه بتوانی همه عکس هایت را از این قوطی الکترونیکی بیرون ببری باید قید چند تایشان را بزنی چون حجمشان زیاد است یا چه می دانم از این حرف ها. عکس را باید برد به آتلیه و چاپ کرد. مات یا براق فرقی نمی کند. تنها باید مواظب باشی که درست و تمیز زیر آن لایه نازک برگه های آلبوم جا بگیرند بعد آرام آرام ورق بزنی و چشم بدوزی به آدم هایی که جا شده اند در قطعه های مستطیل شکل. آدم هایی که اگر یک شب تا صبح نگاهشان کنی خودشان از میان آلبوم بیرون نمی آیند اما یادشان چرا. این روز ها اگر برق را از خانه های این مردم بگیری، زندگیشان فلج می شود اما اگر عکس هایت را چاپ کرده باشی در تاریک ترین شب ها هم زیر نور شمع، صورت عزیزت دیده می شود. آن وقت تو، او، خدا... هر سه... کی فکرشو می کرد؟!

 

متن خوانی آقای بهرنگ علوی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تابستان
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

گاهی حواسمان آنقدر پرت زنده مانی می شود که زندگانی را از یاد می بریم. آنقدر در حواشی پرسه می زنیم که از اصل دور می افتیم. مثلاً همین چند وقت پیش یک اتفاق بزرگ و مهم رخ داد. یک اتفاق داغ داغ. تابستان شد! اما من اصلاً نفهمیدم. خدا خیر بدهد این تقویم رومیزی را که گهگاه از سر اجبار نگاهم را به سمت خودش می کشد و دست کم تغییر فصل ها را به یادم می آورد. در اوج خستگی، لحظه ای چشمانم را می بندم و از تمام مشغله های کاری فاصله می گیرم. اجازه می دهم ریه هایم هوای تابستانی را تجربه کنند. پس باز هم تابستان آمد با یک بغل پر از سوغات فصل نو. دست هایش بوی پونه کوهی تازه می دهند و نگاهش سرشار از شادی کودکانه ای است که روحت را سر ذوق می آورد. با آفتاب، تنورش را روشن می کند و میوه ها را شیرین و آب دار می پزد و در سایه درختانش خستگی را از تن کارگران شهرداری به در می کند. چه صفایی دارد تابستان و طعم شربت آلبالو. بوی نمکین آب دریا، شب زنده داری های روی پشت بام کاه گلی خانه عمه جان و شمردن ستاره های راه شیری تا صبح. از خودم می پرسم چرا باید این همه رنگ و بو و مزه در لا به لای ترافیک و بی حوصلگی و عجله آدم ها گم شود و از تابستان تنها سه کلمه روی تقویم بر جا بماند: تیر، مرداد، شهریور. تغییر فصل یعنی یادمان باشد که باید زندگی کرد حتی با یک بهانه. حتی اگر آن بهانه فقط تابشتان باشد و بس.

 

متن خوانی آقای سینا رازانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

مناجات 11
تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 14:27 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

خدایا تو فرمودی و گفتارت حق و وعده ات راست است. که فرمودی درخواست کنید خدا را از فضلش که به راستی او به شما مهربان است. و رسم تو چنان نیست ای آقای من که دستور سوال بدهی ولی از عطا و بخشش دریغ نموده و خود داری کنی. و تویی بخشاینده به عطا یا بر اهل کشور خود و متوجه بدان ها به مهربانی و رأفت.

 

مناجات خوانی آقای بهادر زمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

واژه های ابری
تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 11:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 924 - سه شنبه 17 تیر 1393}

 

نمی دانم از جان واژه های ابری من چه می خواهی. واژه هایی که بی حواس از گرم ترین فصل سال دوست دارند ببارند. و به تلافی تمام این راهی را که گز کرده اند و با یه صفحه سفید کاغذ روبرو شده اند می خواهند انتقام سختی از من بگیرند. انتقامی شبیه به یه نامه، یه شعر یا یه دل نوشته که شاید در انتهای همین راه همراه یه شاخه گل به دستت داده ام. شاید بخندی یا شاید برایت دلنشین باشد. شاید از بر بخوانی اش. آن هم روزهایی که دلتنگی امانت نمی دهد. شاید ناخواسته زمزمه اش کردی. همان موقع که پشت خوش منظره ترین پنجره ایستاده ای و محو تماشایی. شاید اصلاً ندانی. و این شعر، این حس ناب و عاشقانه از دست برود و کاغذی مچاله بشود در سطل زباله خانه ات. شاید برای همیشه بی مخاطب بماند. تمام این واژه هایی که تو دست از سرشان بر نمی داری. تویی که محکوم به بی نامی شده ای و چون سایه ای سیاه در تمام خواب هایم پرسه می زنی. نمی دانم از جان این واژه های ابری چه می خواهی اما کسی که این حرف ها را می گوید مدت هاست که کشتی اش به گل نشسته. پس امیدی به ادامه این رویاها نداشته باش وقتی تمام این امید تویی.

 

متن خوانی خانم فرناز رهنما (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, فرناز رهنما, رادیو هفت

مناجات 10
تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 11:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 924 - سه شنبه 17 تیر 1393}

 

ای آقایم، آرزویم بزرگ و عملم زشت است. پس تو از عفو خویش به اندازه آرزویم به من بده و مرا به بد ترین عملم مواخذه مکن، زیرا کرم تو برتر است از مجازات گنه کاران و بردباری ات بزرگ تر است از مکافات تقصیر کاران. و من ای آقایم، به فضلت پناهنده گشته و از تو به سوی خودت گریخته ام و خواستارم آنچه را وعده کردی. از چشم پوشی نسبت به کسی که خوش گمان به توست.

 

متن خوانی آقای بهادر زمانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

ای دوست
تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 17:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 923 - دوشنبه 16 تیر 1393}

 

من کی ام؟ دوزخی روی زمینم ای دوست    گر بهشتم ببری باز همینم ای دوست

بشتاب اول این راه و به من خرده مگیر          من درنگ نفس بازپسینم ای دوست

از چه دلگرم به فردای تو باشم دیریست        که به امروز خودم نیز ظنینم ای دوست

من ز آبادی تو بهره نبــردم زیــرا                   روزگاری است که ویرانه نشینم ای دوست

هیچ کس مثل من آلوده من نیست چرا         تو نکردی حذر از من که چنینم ای دوست

همه سهم من از عشق تو غم بود ولی        دوست دارم که تو را شاد ببینم ای دوست

دوست دارم که بگویند چه می خواهی تا      تو را از همه عالم بگزینم ای دوست

 

شعر خوانی آقای امید محمد نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

گذشت زمان
تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 17:39 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 923 - دوشنبه 16 تیر 1393}

 

بالکن کوچک خانه ها جهان بزرگ گلدان هایی است که آنجا زندگی می کنند. و در روز های آفتابی هنگامی که پروانه ها دورشان حلقه بزنند و صدای آواز گنجشک ها اطرافشان را پر کنند، بهشت برایشان معنی می شود. دنیا می تواند به همین قشنگی باشد. این را مرد باغبان می گوید. وقتی که دارد شاخه حسن یوسف را به گلدان دیگری قلمه می زند. وقتی که از یک ریشه نحیف یک گل مخملی کامل داشته باشی معنی حرفش را بهتر می فهمی. تنها باید بگذاری که زمان بگذرد و باور کنی که گذشت زمان داروی خیلی از درد های بی درمان است.

 

متن خوانی آقای علی اکبر عبدالرشیدی (مجری)

 


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی