X
تبلیغات
یک فنجان چای با رادیو هفت
تاريخ : جمعه 23 فروردین1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
به نام خدا

« ***اینجا ایران است، رادیو هفت*** »


دلم تنگ آمدن توست
کاش دوباره می آمدی
و من چشمم روشن می شد به آمدنت
بیا و مرا غرق حضورت کن


سلام به دوستای خوبم، همراهان عزیز

سال جدید آنقدر برایم پرمشغله شده که نمی رسم به وب سر بزنم برای همین از همتون عذرخواهی می کنم.

امیدوارم یک وقت پیدا کنم که متن های نوروز رو براتون بذارم.


توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:10 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


دلتنگی که به سراغت بیاید بی آنکه بدانی آرام آرام غرق می شوی در خاطرات دور و نزدیک. بی آنکه بخواهی، دست به کارهای عجیب و غریب می زنی. پایت باز می شود به هرچه خیابان و کافه که سنگ فرش ها و میز هایش برایت ردی آشنا دارد. نگاهت می چرخد در فنجان های خالی قهوه که حتی گوشه ای از راز آن دل بی قرار هم درونش جا نمی شود. حواست می رود پی کلمه به کلمه از غزل های حافظ. به دنبال رد و نشانی از یک خبر، یک مسافر، یک لبخند. دلتنگی که به سراغت بیاید ساعت ها می ایستی کنار پنجره و زل می زنی به انتهای نا معلوم خیابانی که منتظر رسیدن هیچ عابری نیست. چشم می دوزی به شاخ و برگ گل های بی رمق قالی که هیچ نسیمی آنها را به شوق نمی آورد. دلتنگی که بیاید و روی دلت بنشیند ساده ترین لبخندت را به یک لحظه بودن کسی وصل می کنی که تمام عاشقانه هایت را به قصه های پر انتظار تبدیل کرد. قصه هایی که در گوش ماه می خوانی و باز هم به امید دیدن رنگین کمان فردا، تمام شب را زیر نگاه مهتابی اش آرام می باری.


متن خوانی خانم آزاده زارعی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم


...


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:4 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


گم شده ام از همین امروز صبح. دقیقاً از همان لحظه ای که مادر برای خانه تکانی عید، گلدان روی میزم را جابجا کرد و شال گردن رنگی محبوبم را همراه تمام لباس های زمستانی به صندوقچه ی چوبی سپرد. حالا تا زمستان بعد اگر دوباره بیایی، اگر دوباره برف بیاید چه می شود؟ لابد مثل قهرمان قصه های خیالی من از راه می رسی و تمام این دلخوشی های کوچک را از صندوقچه ی چوبی مادر بیرون می آوری یا برای دلگرمی من باز هم به حافظ می سپاری تا تمام فال هایم را ختم به خیر کند. و یا... بگذریم.... شیشه های پنجره امشب شفاف تر از شب های گذشته سکوت کرده اند. فنجان چای روی میز. انگار حواست نبود. من که چای نمی خورم. هنوز نیامده باز شروع کردی؟ ببین. دوباره برگشتم به روزهای سابق و من همان دختر خیالاتی ای شدم که حتی از همین جمله های ساده توقع معجزه دارد. همانی که گوشش پر شده از صداهای خیابان های بدون تو. پس لطفاً تا زمستان بعد اگر حواست بود این حرف ها رو مرور کن. شاید چیزی که دوست داشتم بگویم و نشد را فهمیدی.


متن خوانی خانم پرستو صالحی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:2 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعید اند         سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند         چشم های نگران، آینه ی تردیدند

نشد از سایه خود هم بگریزند دمی               هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود        همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار               باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند       کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است     فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ثانیه ها، ساعت ها                از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند


شعر خوانی آقای سروش صحت (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:0 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولَک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خش شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه، بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی، هوس یه آب تنی

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا بهار و باور می کنم


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


فرق می کند جایزه را از چه کسی گرفته باشی. معلم، دوست، پدر، مادر یا هر کس دیگری. دلیلش هم مهم است. اینکه چرا و برای چه این شانس نصیب تو شده. راستش، طعمش هم فرق می کند. گاهی یک شاخه گل می تواند از جایزه نوبل هم شیرین تر باشد. و این احساس را به تو ببخشد که تمام دنیا در دستان توست. گاهی درست برعکس. با هزاران هزار تندیس و جایزه ی نقدی و غیر نقدی دیگر جای خالی یک سری چیزها پر نمی شود.

کنارم نشسته بود. دستانش را در هم قفل کرده بود و با چشم های بسته زیر لب دعا می خواند. حال خوبی داشت. می خندید. اما وقتی اسمش را به عنوان نفر اول اعلام کردند، وقتی جایزه اش را گرفت، بغض کرد و گفت: باز هم دعام کردی؟ باز هم حواست بهم بود؟ حتی حالا که خودت نیستی تا شریک شادی هام باشی؟ چشم هایم پر از سوال بود. فهمید. انگار خودش دستگیرش شده بود. نگاهی به چهره ی متعجب من انداخت و گفت: با مادرم بودم. خیلی دوست داشت موقع گرفتن این جایزه کنارم باشه اما کاش می شد. کاش می شد این جایزه رو با یک لحظه بودنش تاخت بزنم. جایزه دیر رسیده بود. انقدر دیر که دیگه طعمش عوض شده بود.


متن خوانی خانم لیلا بلوکات (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, لیلا بلوکات, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


از من پرسید: این یادگاری ها را هدیه گرفته ای یا اینکه به تو جایزه داده اند؟ با خودم فکر کردم: مگه فرقی داره. گفتم: به هر حال حالا که توی قفسه کمد منه. مگه فرقی هم میکنه؟ گفت: خیلی تفاوت میکنه. هدیه یعنی چیزی که کسی با همه ی محبتش به تو داده باشه. اما جایزه یعنی چیزی که تو به خاطر انجام دادن کاری می گیری. راستش رو اگه بخوای اگر اینا جایزه باشن تو حتماً هزینه هاش رو خودت پرداخت کردی، لطفی نداره! تازه جایزه را حتماً یک نفر که بالاتر از تو باشه به تو میده اما هدیه یعنی چیزی شبیه ارتباط دو دوست. خدای من، چه ماهرانه توانست با زبان تیزش زخم بیندازد به جان همه ی باور های من. همه ی آن یادگاری ها را برای موفقیت هایم در زندگی جایزه گرفته بودم. و چه چیز مهم تر از این که با دیدنشان احساس خوبی داشتم. جواب دادم: جایزه یعنی، ببین، از تو رضایت دارم و آدم های از خود راضی هیچ وقت شیرینی این جمله را درک نمی کنند.


متن خوانی آقای پندار اکبری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


من برای داشتنت با خودم مسابقه گذاشته ام. حالا که برنده شده ام اگر تو جایزه ام نباشی پس چه کسی باشد؟ در عصبانی شدن های بی دلیلت، منِ معمولی می گفت: تو هم داد بکش، و منِ عاشق به سکوت و لبخند دعوتم می کرد.

در همه ی دقایقی که می دانستم داری به من دروغ می گویی من معمولی وسوسه ام می کرد مچت را بگیرم و من عاشق دلش می خواست به تو فرصت بدهد که برگردی و همه ی حقیقت را توضیح بدهی. همیشه وقتی بی خبرم می گذاشتی می شد که قید بودنت را برای همیشه بزنم اما وجه عاشق روحم نگهم می داشت. من به خاطر خواستن تو یک عمر با خودم جنگیدم. حالا که هستی کم نگذار. جایزه ام باش. باید فکر کنم تو اجر زجری هستی که بردم. زجر دوری. باید بفهمم پاداش کاش هایی هستی که نگفتم. جایزه ی همه ی صبوری ها. همه ی خوب دیدن ها. مردم جایزه هاشان را می گذارند جایی که توی چشم باشد. اما تو بیا و گوشه ی دلم پنهان شو. آنقدر سخت به دست آمده ای که تاب نمی آورم همه ی نگاه های جهان را.


متن خوانی خانم الهام جعفر نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:54 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


به دنبال پیدا کردن یک دفترچه ی یادداشت، داشتم تمام کتابخانه ام را زیر و رو می کردم که چشمم به آن کتاب خاص با جلد سبز رنگ افتاد: «پرنده ای به نام آذرباد». کتابی که معلم انشای پنجم دبستان در آخرین روزهای کلاس به من جایزه داده بود. اما من هرگز لای آن را هم باز نکرده بودم. از او دلگیر بودم. سختگیر بود و همیشه بدترین نمره را به من می داد! حتی به انشاء های من که همه می گفتند عالی است و او می گفت که به درد نمی خورد. هرچه هم تلاش می کردم هیچ وقت راضی نمی شد و ایراداتی می گرفت که من سر در نمی آوردم. کتاب را برداشتم و ورق زدم. برگ هایش به زردی می زد. بعد از آن همه سال هنوز علاقه ای به خواندنش نداشتم. خواستم سر جایش بگذارم که توجهم به صفحه ی اول کتاب جلب شد. خط معلمم را شناختم. خلاصه و کوتاه برایم نوشته بود: شاید روزی نویسنده شدی و به همه گفتی من همانم که انشاء هایم به هیچ دردی نمی خورد. این کتاب را با دقت بخوان. جایزه ای است برای آن همه نوشته های به درد نخور. و نیز به پاس تلاش بی پایان تو برای بهتر نوشتن. فراموش نکن به تمرین ادامه بده. بی اراده شروع به خواندنش کردم. بی نظیر بود. قلبم فشرده شد. اگر همان موقع این جملات را دیده بودم و کتاب را خوانده بودم شاید اتفاقات دیگری برایم می افتاد. باید باز بنویسم. تمرین کنم و بنویسم. به پشت گرمی جایزه ی معلم سختگیرم. جایزه ای ارزشمند که قدرش را کمی دیر دانستم.


متن خوانی آقای عارف لرستانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:52 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


دل توی دلم نیست که جایزه ام چه می شود. جایزه ای که وعده اش را داده اند، جایزه ای در شکیبایی همه ی روزهای کوتاه، همه ی شب های بلند. من، تو را جایزه می خواهم که نگاهت امید همیشگی ام بود و خاطره ات جایی داشت کنار دل دل لحظه هایم. در این پایان زمستان که هوا خوب است و بهار دارد لحظه به لحظه نزدیک می شود کمی تو، کمی محبت، کمی آرامش جایزه ی ماست اگر دستمان را بگیرید. ما به آینده خوش بین هستیم.


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


هیچ وقت غروب را برای رفتن انتخاب نکن. غروب بی رحم ترین حسرت را با خود دارد. پشت سرت راه می افتد و با یک قلم موی سرخ رد پاهایت را پاک می کند و همین می شود که هیچ اثری از تو نمی ماند. شک نکن فراموش می شوی اگر رد پایی نباشد. اگر خاطره ای به جا نگذاشته باشی و یا اگر به فاصله ای اجباری تبعید شده باشی. شب، پس از تو با تمام لحظه های سردش دلت را می سوزاند و تو می مانی و کوله باری خالی رو به راهی که تا چشم کار می کند جاده است. برو... برو اما از من به تو نصیحت حتی اگر مجبور هم بودی هیچ وقت... هیچ وقت... هیچ وقت... غروب را برای رفتن انتخاب نکن.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


نامه ها پیام آورند. گاهی پیام های خوب و شادی بخش و گاهی پیام های غمگین کننده. بعضی شان به مقصد می رسند و بعضی دیگر نه. بعضی ها دنباله دارند و بعضی دیگر نه. بعضی نامه ها اما خیلی عجیب اند. نامه ای که هیچ وقت جوابی نداشت و منتظر جوابی هم نبود. نامه ای که هرگز ارسال نشد و هیچ کس به فکر ارسالش نبود. نامه ای که دوست داشت به مقصد برسد اما نرسید. نامه ای که هیچ وقت نوشته نشد چون می دانست واژه ها برای گفتن حرف هایش کم می آوردند. نامه ای که هیچ وقت به دست تو نرسید و الان بعد از این همه سال هنوز در دستان من است. گاهی بغض نامه ها در همین سطر های ساده جا خوش نکرده اند. گاهی باید سال ها بگذرد تا خودشان را نشان دهند؛ حتی اگر کسی با دستخط ساده ای فقط روی آن نوشته باشد: سلام.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:41 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


زیستن را برایم معنا کن. آن هم در هیاهوی این جهان و آن جهان دیگری که می دانم پشت همین آسمان خراش ها انتظارم را می کشد. باید دست به کار شوم، مجالی نیست. لحظه ای غفلت، مسبب سوگواری سالیان دراز می شود. اینکه تو برای رفتن آماده بودی، اینکه من برای ماندن رفته بودم. هر کدام دنیای خودش را داشت.

زیستن در دنیای غریبی که در آن سوی ساختمان های سر به فلک کشیده ی شهر نفس می کشد دل شیر می خواست که من نداشتم. نمی شد به آینده ی نامعلومی که برایم خواب دیده ای دل خوش کنم. شاید برای همین در تکاپوی یک زیستن آن هم از نوعی دیگر چمدانم را بسته ام و به دنبال راهی برای فرار می گردم.

زیستن را برایم معنا کن وقتی ثانیه ها را می کشم و دست به دامان ساعت شماته دار خانه می شوم تا کمی به خواب برود. می روم تا رفته باشم. می روم تا رفته باشم برای ماندن. وقتی تو هنوز آن توئی نیستی که قرار بود بازگردد. شاید زیستنی از نوع دیگر لازم است تا دیگر از این آسمان خراش های بی دلیل خبری نباشد.


متن خوانی آقای رضا توکلی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:39 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


اگر دنیا به عقب بر می گشت کلی اتفاق بود که باید درستشان می کردم. مثلاً اون روز که در خیابان اعصابم از دست یک راننده ای سمج و ناشی خورد شده بود ناراحتی هایم را به خانه نمی آوردم. جواب سلام همسرم را مهربان تر می دادم. وقتی بچه ام کاغذ نقاشی اش را به من نشان می داد چند ثانیه بیشتر نگاه می کردم. در روزنامه خواندم که آن نمایش نیم ساعته که در یکی از سالن های کوچک شهر روی صحنه بود نه متن معروفی داشت، نه بازیگر های بزرگی. کار خوبی از آب در اومده بود. اگر الان جمعه هفته قبل بود حتماً به تماشای اجرایش می نشستم. اگر دنیا به عقب بر می گشت حتماً به اون مشتری سمج آخر شب تخفیف می دادم. چون حالا که فکر می کنم حدس می زنم اون جنس روسری و اون رنگ فقط می توانست برای یک خانوم سن و سال دار مناسب باشد. اون نوه ی سر و زبون داری که من دیدم حتماً یک مادر بزرگ دوست داشتنی دارد. من می تونستم در خوشحال کردن اون شریک باشم. شاید به من بگویی: دیوانه! به خاطر این چیز ها حسرت دیروز را می خوری؟! و من به یادت می آورم: زندگی همین روزمرگی هایی است که به یادت نمی ماند.


متن خوانی خانم شهین تسلیمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی